تبليغاتX
هوفی

هوفی

75

از عصبانیت و پرخاش عرب حسابی حاجی ناراحت شد ،به طرف سالن برگشتیم  در بین راه حاج خلیل به عقب بر میگشت و نفرین میکرد و بدو بیراه میگفت من هم سعی میکردم به حاجی ارامش بدهم  عصبانی شد و به من گفت بابا من عقل نداشتم تو که عقل داشتی چرا ماشین را نخریدی ؟ گفتم عزیز من ما که خبر از داخل سالن نداشتیم در ثانی قسمت این بود .مجدادا گشتی در سالن زدیم ،حاجی به من گفت بیا بیرون برویم شاید ماشین فروش نرفته باشد ،وقتی برگشتیم دیدم عرب با ماشین امد و دو زن با عصبانیت به عرب گفتند ماشین فروشی نیست وقتی به حاجی گفتم زنها ماشین را به عرب نفروختند  از خوشحالی در پوسن خود نمیگنجید  به من گفت به خانم ها بگو ماشین را ما میخریم  .به خانم ها گفتم  ماشین را ما میخواهیم  زن ها گفتند ان قیمتی که قبلا گفتم یک سنت کمتر نمی دهم  و حوصله بحث هم ندارم ،حاجی پشت رل نشست  دست و پا شکسته با زنها حرف میزد .عرب ها مرد  به ماشین نزدیک شدند  حاجی با عصبانیت گفت ماشین فروش رفت،عرب ها نزد من امدند و سعی میکردند ما را از خرید ماشین منصرف کنند  من گفتم دوستم ماشین را خرید و تمام شد  .۵۰ یورو به عنوان بیعانه به زن ها پرداخت کردیم  و مقرر شد فردای ان روز پلاک (شماره) با خود برده مابقی پول را داده و اتومبیل را تحویل بگیریم   دربین راه حاجی خیلی خوشحال بود  گفتم حاجی خرید ماشین دست  دوم اینقدر خوشحالی ندارد  گفت خوشحالی من بایت ان عرب ها هست که با من پیرمرد بذ برخورد کردند  و دیدی چون نیت ما صاف بود خدا خواست و از ان بدتر به سرشان امد  من به فکر بودم فردا چگونه و با کدام پلاک باید ماشین را تحویل بگیرم  ،حاجی به من گفت خوشحال باش ماشین دار شدیم  قضیه را گفتم  گفت ای بابا ما که ماشین داریم پلاک ماشین را برده و ماشین تو را میاوریم  و گفت برای کنترل تکنیک هم ناراحت نباش من یک نفر را میشناسم که بدون هیچ مشکلی ماشین را از کنترل نکنیک رد میکند و مبلغی هم به او میدهیم  گقتم  باشد حاجی  هرچه شما بگویید .فردای ان روز   پسر بزرگ حاجی ،من و حاجی به اتفاق برای تحویل گرفتن ماشین رفتیم  مابقی پول را دادیم  و پلاگ جلو را باز کردیم و به غقب ماشین جدید بستیم  هرچه سعی کردیم ماشین روشن نشد  
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 15:19  توسط عدالت   | 

74

مدتی بدون مشکل با فاتیح کار کردم  ،یک ماه حسابی خسته شده بودم و فکر میکردم  ان ماه را زیاد کار نکردم  وقتی صاحب شرکت پاکت حقوق را دستم داد انتظار ان همه دست مزد را نداشتم  کمی از قبل پس انداز داشتم  و با دست مزد ان ماه تصمیم گرفتم  اتومبیل بخرم  خربدن اتومبیل  کاری بس ساده  اما داشتن پلاک بسیار دشوار و برای من غیر ممکن بود  ،یک روز به مسعود گفتم میخواهم اتومبیل بخرم  اما برای پلاک(شماره)نمیدانم چه کنم  در جواب گفت تو برادر من هستی عقل و تجربه تو بیشتر از من هست اما فکر میکنم اتومبیل خریدن تو نهایت بیفکری است در حال حاظر ما اتومبیل داریم و هرگاه لازم داری مبتوانی از ان استفاده کنی لازم به دکر است رمضان اتومبیلی داشت که ۴ کلید داشت یکی نزد من دیگری نزد ،رمضان،مسعود و خانم رمضان بود و هرکسی اتومبیل را میبرد برگشتن اعلام میکرد اتومبیل را کجا پارک کرده است سهم من از این اتومبیل فقط سوار شدن و استفاده از ان بود هرگز کاری به تعمیرات و یا گازوییل ان نداشتم مدتی از خرید اتومبیل منصرف شدم تا اینکه با یک ترک اشنا شدم گفت اتومبیل داری گفتم ؟خیر گفت سعی کن اتومبیل بخری گفتم چرا ؟ گفت هر روز از ساعت ۹ صبح باید با ۴ زن دیگر  در شرکتی مشعول شوی داشتن اتومبیل این مزیت را دارد که تو هم زن ها زا به سر کار میبری هم خودت مشغول میشوی  امدم با مسعود صحبت کردم گفت  برادر اگر اتومبیل بخری نگران شماره نباش من  به اسم خودم برایت شماره خواهم گرفت .دلگرمی مسعود باعث شد همان هفته دست به کار شوم  .روز جمعه به حاج خلیل زنگ زدم گفتم میخواهم اتومبیل بخرم گفت  فردا با هم میروم گفتم کجا ؟ گفت صبر کن تا فردا ،فردا حاج خلیل امد با هم سوار اتوبوس شدیم  گفتم کجا میرویم؟ گفت هرجا من پیاده شدم تو هم پیاده شو  حدود ۲۰ دقیقه با اتوبوس رفتیم حاجی پیاده شد  من هم به دنبال او ،روبرویمان سالن بسیار بزرگی دیده میشد وقتی به طرف درب ورودی راه افتادیم حاجی گفت اینجا مرکز خرید و فروش اتومبیل هست کمی مانده به درب ورودی ۲ زن داخل اتومبیل سیتروئن تمیزی نشسته بودند  من نگاهی به انان کردم گفت میخواهید اتومبیل بخرید ؟ گفتم بله گفت اگر این مورد پسند شما هست این را بخرید  من قیمت را سوال کردم گفت ۴۰۰ یورو وقتی قیمت را گفت  من فکر کردم اشتباه شنیدم مجدادا سوال کردم  گفت ۴۰۰ یورو  حاجی گفت عدالت واقعا مفت هست اما عجله  نکن اینجا قیمت پایین هست حتما داخل سالن ارزان تر هست  ،با حاجی وارد سالن شدیم تا چشم کار میکرد اتومبیل پارک شدهاتواع و اقسام اتومبیل   بود  وقتی چشممان به قیمت ها افتاد حاجی گفت عدالت سریع برگردیم تا اتومبیل فروش نرفته ان را بخریم ،وقتی برگشتیم  دیدم یک عرب پشت رل نشسته حاجی به من گفت به عرب بگو این ماشین را ما میخواهیم بخریم عرب با عصبانیت گفت فروش رفت
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 18:25  توسط عدالت   | 

73

فاتیح گفت من سر ان دو نفر داد زدم تو چرا ناراحت شدی گفتم به خاطر اینکه انها یکی ایرانی و دیگری بلغاری هست در ثانی تو به چه حقی داد و بیداد میکنی ،برای خالی نبودن عریضه کمی هم سر کارگر ترک داد زد و  رفت  فاتیح را صدا زدم و گفتم اگر یک بار دیگر بر سر دوست من داد بزنی  با من طرفی گفت عدالت اینها را به دل نگیر  .دو روز بعد مجدادا من و فاتیح درگیری لفظی داشتیم شب وقتی به منزل برگشتم به غلام رضا زنگ زدم و گفتم  از فردا سر کار نرو  غلام رضا  گفت چشم ،فاتیح با من تماس گرفت من تلفن را خاموش کردم و به دوستان هم گفتم اگر فاتیح امد بگویید عدالت نیست ،با غلام رضا تماس گرفته بود او هم گفته بود نمیتواند .چند روزی گذشت من به تلفن های فاتیح جواب نمیدادم از طرفی غلامرضا هم طفره میرفت فاتیح به او گفته عدالت به تو گفته سر کار نروی ؟ گفته بود عدالت دوست من هست من بدون او کار نخواهم کرد ،من به علام رضا تلفن کردم گفتم غلام جان وضعیت من و تو فرق میکند اگر دوست داری با فاتیح برو  گفت من تو را به فاتیح نخواهم فروخت  از او تشکر کردم و گفتم غلام عزیز من این محبت تو را هرگز فراموش نخواهم کرد همان شب امدم به دوستان گفتم ببینید غلامرضا یک غریبه بود اما شما با من فامیل بودید وقتی به شما گفتم با فاتیح نروید گفتید اینجا اروپا هست  و با فاتیح رفتید  اما غلام رضا با وجود اینکه هیچ درامدی ندارد پشت من را خالی .نکرد یک ماهی گذشت یک روز از جلو مغازه ساندویچی رد میشدم ناگهان کسی از پشت بازوی من را گرفت  وقتی برگشتم دیدم صاحب شرکت هست با اصرار فراوان من را داخل برد و ساندویچ برای من سفارش داد و گفت این کار های اداری تو کی تمام میشود؟ گفتم تمام شد گفت از تو یک قول مردانه میخواهم گفتم اگر در توانم باشد چشم گفت تو را به چشم یک کارگر نگاه نمیکنم من تو را به عنوان یک دوست نگاه میکنم گفتم متشکرم گفت به من قول بده از فردا مشغول کار شوی گفتم ببخشید دیگر از این کار خسته شدم گفت نمیشود یاسد قول بدهی و گفت اگر با فاتیح مشکل داری به من بگو گفتم باور کنید مشکلی نیست گفت اگر مشکل نداری پس از فردا شروع کن گفتم چشم ،همان جا به فاتیح زنگ زد و گفت فاتیح یک خبر خوب  فاتیح گفت بفرما گفت با عدالت هشتم و او قول داد از فردا شروع کند از من خداحافظی کرد و رفت ،من سریع به غلام رضا تلفن کردم گفتم غلام جان از فردا با هم کار را شروع میکنیم غلام رضا گفت من جایی دیگر مشغول هستم گفتم هر وقت بیکار شدی با من تماس بگیر  گفت چشم ،فردای ان روز فاتیح امو وقتی سوار شدم قبل از سوار شدن به فاتیح گفت اگر یک بار سر کسی داد بزنی دیگر هرگز من با تو کار نخواهم کرد اما این بار به صاحب شرکت خواهم گفت با تو مشکل دارم  گفت چشم گفتم نه نشد هر بار تو میگویی چشم اما ۲ روز بعد فراموش میکنی قول مردانه داد ، چندین ماه بدون مشکل با هم کار کردیم   
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 0:3  توسط عدالت   | 

72

سال نو بر همه عزیزان ،دوستان و خوانندگان وبلاگ هوفی مبارک انشالله سالی نیکو ،توام با  سربلندی ، شادی و شادکامی باشد

مدتی با فاتیح بدون هیچ مشکلی کار کردیم تا اینکه یک روز به من گفت عدالت  سعی کنیم ۳ نفر  ادم خوب پیدا کنیم و اکیپ مشخصی داشته باشیم  تا مجبور نباشیم  به دنبال کارگر ناشناس باشیم ، گفتم فکر خوبی است به من گفت پس به فکر باش  اتفاقا چند روز قبل یکی از دوستانم به نام غلامرضا را در خیابان دیدم  از او سوال کردم چه میکنی ؟ گفت حقوقم را قطع کرده اند گفتم  به دنبال کار میگردم  چیزی به او نگفتم شماره تلفن او را گرفتم  و ۲ روز بعد به او زنگ زدم شب نزد من امد کار را برای او توضیح دادم و قبول کرد از فردا با ما شروع کند ، فردا صبح غلام رضا را به دوستان معرفی کردم  و شروع به کار کردیم  من ،غلام رضا،فاتیح و یک بلغاری هرروز با هم بودیم نسبت به سایر دوستان غلام رضا ادم کاری بسیار مهربان بود  .چند ماهی گذشت  فاتیح بسیار ارام شده بود کم کم دلم برای داد و بیداد فاتیح تنگ شده بود وقت ازاد نداشتیم  و هرگاه میگفتم فردا من نخواهم امد فاتیح دست پاچه شده و میگفت من چیزی نگفتم  و با خواهش و تمنا از من میخواست فردا را تعطیل نکنم ،یک روز صاحب شرکت امد گفت ظاهرا این روز ها اقا عدالت کار اداری ندارد  و خوشحالم از اینکه هر روز سر  کار هستید چند روزی گذشت فاتیح به من گفت یک نفر دیگر را هم پیدا کردم و اکیپ ما تکمیل شد  .کارگر جدید ترک بود یک ماه گذشت تا اینکه یک روز من با کارگر ترک بیرون از محوطه مشغول بودیم  ک انجا محل گذر مردم بود هرگاه زنی  اعم از پیر یا جوان از کنار ما رد میشد کارگر ترک میگفت سلام  کم کم تحمل من تمام شد تا اینکه دختری حدود ۱۰ الی ۱۲ ساله از کنار ما رد شد مجدادا کارگر ترک گفت سلام  من عصبانی شدم گفتم برای کار امدی کردن امدی  یا برای چشم چرانی ؟نگاهی به سن  و هیکل خودت بکن و یک نگاه به این دختر در ثانی اگر این دختر جواب دهد میتوانی با او صحبت کنی ؟ به من گفت ابی سلام سلامتی میاورد گفتم اهان من نمی دانستم سلام دادن به زن سلامتی میاورد اگر سلام سلامتی میاورد پس چرا به مردان سلام نمیکنی ؟ جارو را از دستش گرفتم و او را به داخل سالن فرستادم ،بعد از چند دقیقه فاتیح امد امد گفت عدالت جان چی شده؟ گفتم از فردا من این کارگر را نمیخواهم  گفت چشم هر چه تو بفرمائی .ظهر وقت ناهار  کارگر ترک گفت من هنوز متوجه نشدم سرکارگر عدالت ابی هست یا فاتیح ابی من گفتم فاتیح هست  و فاتیح گفت نه عدالت هست  .صاحب شرکت امد کلی با من گرم گرفت و از اینکه من هرروز سر کار حاظر میشوم ابراز رضایت کرد  وقتی او رفت کارگر ترک گفت حالا فهمیدم سر کارگر کیست  گفتم دوست من ما همه کارگر هستیم اما فاتیح از ما بزرگتر است و احترامش واجب . کارگر ترک به فاتیح گفته بود عدالت ادم خطرناکی هست اما در عین حال بسیار ادم خوبی است .وقتی کار تمام شد در بین راه فاتیح شروع به صحبت کردن کرد به نوعی میخواست من از تصمیم خودم صرف نظر کنم  ،به کارگر ترک گفتم اگر مثل ادم سر به زیر باشی و  وقت کار حواست به کار باشد میتوانی با ما کار کنی در عیر این صورت یا من میروم و یا شما او هم قول داد .مدتی دیدم فاتیح مجدادا داد و بیداد زاه انداخته  امدم گفتم چه شده ؟ گفت ایرانی و بلغاری کار نمیکنند گفتم ساکت باش و بیا وارگر ترک را نشان دادم گفتم ببین او چه کار میکند ؟کارگر ترک جاروی بلندی دست گرفته بود و بسیار یواش کار میکرد  گفتم ان دو نفر مانند تراکتور کار میکنند اما این یکی چی؟  

+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 21:35  توسط عدالت   | 

71

برای بهتر زیستن بایستی زندگی را به رقص دراورد و برای به رقص دراوردن باید نوازنده خوبی باشی ،اما تا به حال  زندگی برای من نرقصیده  سعی بسیار کردم  با هر سازی نواختم به مذاق زندگی خوش نیامد  نمیدانم شاید من نوازنده خوبی نیستم و یا اینکه مشکل از ساز است ،سعی کردم هرگز زندگی را هدف قرار ندهم  چون  کهمعناي هدف تنزل دادن امور به سطح وسايلي براي رسيدن به چيزهايي است و براي رسيدن به هدف باید قربانی دادو هر آنچه كه هست بايد به پاي هدف‌هاي آينده ريخت سعی کردم عاشقانه زندگی کنم چون عشق بخشنده هست  عشق هدیه میکند اما توقعی برای دریافت ندارد پس باید زیست انهم عاشقانه .ساعت های  زیادی  برای امدن سال جدید نمانده  هرچند در اروپا از سال جدید ۳ ماه میگذرد اما حال و هوای نوروز چیز دیگری است هرچه به تحویل سال نزدیکتر  میشویم دلتنگی و حسرت من بیشتر میشود چون  همیشه خواهرانم سعی میکردند سفره عید را با سلیقه خاص خود تزئین کنند از  روز اول عید منتظر امدن برادرزاده هایم بودم  اما  ۱۱ عید را بدون سفره هفت سین پشت سر گذاشته ام  اری ۱۱ سال است ماهی گلی و سفره من را فراموش کرده و از روز اول عید با حسرت نگاهی به در میکنم شاید درب باز شود و اهل خانواده وارد شوند اما دریغ از صدای پایی.
وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم . وقتي که ديگر رفت من به انتظار امدنش نشستم . وقتي که ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم . وقتي که او تمام کرد من تازه شروع کردم... وقتي او تمام شد ... من اغاز شدم . و چه سخت است تنها زندگي كردن .انشالله سالی خوب  توام با خوشی و موفقیت برای تمام ایرانیان عزیز به حصوص برای بینندگان و دوستان  وبلاگ هوفی باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 1:13  توسط عدالت   | 

70

دلا خو کن به تنهایی

چه سخت است تنهایی .علی علیه سلام  از فشار تنهایی و غم از کوفه خارج میشد و درد و رنج خود را به چاه میگفت ،تنها دوستش ان چاه بود  محمد پیغمبر اسلام  تنها مونسش سلمان فارسی بود  و درد و رنجش را به میگفت  یا دوست تنهایی موسی کوه تور بود  اما دوست تنهایی من چهار دیواری اتاقم است او هم رنج تنهایی مرا میبنید .تابستان گذشته  وقتی بعد از چندین سال سفری به ایران داشتم  احساس سبکی میکردم  انقدر مست سفر بودم که مدت ۵۰ روز گویی ۵ روز بود افسوس چه زود گذشت با امدن همسر در زندگی رنگ و بویی دیگری به خودش گرفت با امدن او احساس مسئولیت کردم به این امید که زودتر همسرم را نزد خود بیاورم به بلژیک برگشتم ،روزها به سختی سپری میشد تا اینکه ۲ ماه قبل موفق شدم برای همسرم دعوت نامه بفرستم اما از بخت و اقبال بد هرگز دعوت نامه به دست همسرم نرسید  تا اینکه مجبور شدم  مجدادا دعوت نامه بفرستم ،فراهم کردن مدارک مورد لزوم مستلزم داشتن صبر ایوب بود ،با همه مشکلات دعوت نامه را فراهم کردم اما اینبار توسط یکی از دوستانم دعوت نامه را فرستادم  حال همسرم در تهران به دنبال کارهای اداری دعوت نامه میباشد  وقتی همسرم به تهران رفت فکر میکردم مشکلات به زودی حل خواهد شد اما وقتی با وزرات امورخارجه بلژیک تماس گرفتم گفتند از تاریخ تحویل مدارک به وزرات امور خارجه بلژیک   بین ۴ الی ۸ ماه باید منتظر باشیم شنیدن این حرف به مانند پتکی بود که بر سر من فرود امد .در تنهایی خود غرق بودم تا اینکه دیروز و امروز کریم با   دختران دوست داشتنیش مرا از تنهایی در اوردند اما عمر سفر کوتاه است چه زود این  ۲ روز سپری شد  اری باز من ماندم و غربت و تنهایی

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 16:0  توسط عدالت   | 

69

از فردا کارگران بلغاری را با خود نبردم ،فاتیح به من زنگ زد و گفت بیا با هم دوست باشیم و مثل ۲ برادر با هم کار کنیم گفتم فاتیح من با شما دشمنی ندارم به شرطی که داد و بیداد الکی راه نیاندازی با هم کار خواهیم کرد از ان به بعد با فاتیح و یک بلغاری و یک ترک  گروه ۴ نفری تشکیل دادیم و هرگاه کارگر بیشتری لازم بود کسی را با خود میبردیم و گاه گداری از دوستان را با خود میبردم .یک روز تعداد زیادی کارگر لازم شد و من ولی،اسماعیل،داریوش و عدالت را با خودم بردم ان روز تا فاتیح چشم مرا دور میدید شروع به داد و فریاد میکرد  یک بار نزد او امدم و گفتم تو بر سر کی داد میزنی گفت بر سر کارگران ترک که از شهر دیگری امدند .عدالت با شوخ طبعی های خاص خود گاه گداری سربسر فاتیح میگذاشت  یک بار نزد من امد و گفت عدالت امروز خیلی تحمل کردم دوستان تو کار نمیکنند بر سر ولی داد زد و به من گفت تو چرا کارگرانی که کار نمیکنند با خودت میاوری؟ نگفتم ولی را نیاور؟ ولی هم با عصبانیت به من گفت چرا مرا اینجا اوردی؟ چند ماهی با هم کارکردیم هردو احتیاط میکردیم عصبانی نشویم تا اینکه یک روز بر سر من و یک ترک داد زد من هم شروع به داد و بیداد کردم  وقتی برگشتیم با ترک قرار گذاشتیم  او مانع کارکردن ترک ها با فاتیح شود و من مانع دوستان ایرانی باشم ،شب فاتیح به من زنگ زد و گفت فردا ساعت ۵ منتظر باش گفتم من کار نمیکنم  گفت چرا؟ گفتم به تو ربطی ندارد  بعد به ولی زنگ زد  من به ولی گفتم ولی فردا نرو  ولی گفت اینجا اروپا هست و ما مجبوریم کار کنیم و گفت من کاری به دعوای تو و فاتیح ندارم ،از گفته ولی خیلی ناراحت شدم گفتم با وجود اینکه من همه چیز را برایت تعریف کردم باز هم حاظری با فاتیح کار کنی ؟گفت بله .چند روز بعد  سیامک خواهر زاده ولی از اتریش امد و یکی ۲ روز با اسماعیل  و فاتیح کار کردند یک روز سیامک گفت این فاتیح دیوانه هست .مدتی از فاتیح خبری نبود  تا اینکه یک روز به من زنگ زد  من به تلفن جواب ندادم  مجدادا زنگ زد و از من خواهش کرد نزد او بروم  ،نزد او رفتم صورت مرا بوسید و گفت تو برادر من هستی لج بازی را  کنار بگذار  هر روز صاحب شرکت به من زنگ میزند و مهمتر از ان صاحب کار هر روز  تو را سوال میکند و به من قول داد هرگز داد و بیداد نکند ، من قبول کردم و با دونفر دیگر شروع کردیم  .ان روز وقتی وارد محل کار شدم مسئول کار با دیدن من گفت به هر حال سعادت با من یار بود و جمال زیبای تو را دیدم  و بعد از ان صاحب شرکت امد با دیدن من گفت اقا فاتیح میبینم امروز اقا عدالت از کار اداری فارغ شده  فاتیح دست پاچه شد و گفت من از عدالت خواهش کردم  و از من قول گرفت هر روز سر کار حاظر باشم ،موقع ناهار فاتیح به من گفت تو خیلی مردی گفتم چرا ؟ گفت فکر کردم به صاحب شرکت خواهی گفت با من دعوا کردی گفتم خیالت راحت باشد من  همیشه مشکلات کار در میحط کار میگذارم  و  دعوای من و تو مربوط به کار است
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 21:12  توسط عدالت   | 

68

همانطور که قبلا هم گفتم  فاتیح اهل ترکیه بود ۶ سال از نظر سنی از من بزرگتر بود  عنوان سرکارگر را یدک میکشید  و بعد از درگیری لفظی ما او با گروه دیگری میرفت و من به عنوان سر کارگر با گروه دیگری بودم  .ترک های ترکیه  به راحتی یک غیر ترک را به عنوان سر کارگر  انتخاب نمیکنند  همیشه سرکارگر را از ترک ها انتخاب میکنند ،انتخاب من به عنوان سرکارگر چند دلیل داشت ابتدا سفارش شده یکی از بهترین دوستان صاحب شرکت بودم  دوم به خاطر اینکه زبان فرانسه بلد بودم و سوم  احساس مسئولیت من بود .ان روز مجدادا صاحب شرکت به من زنگ زد و گفت فردا با دو نفر بیا ،در طول روز یکی از کارگران نزد من امد و گفت اگر  فردا کار هست و اگر امکان دارد  من خانمم را با خود بیاورم  ،  قبلا یاد اور شدم گروهی از شهر دیگری میامدند و همیشه ۲ نفر انها فیکس بودند یکی برادر زن صاحب شرکت بود و دیگری همسر او بود ،در طول روز اگر یکی از کارگران نزدیک به زن او میشد با داد و بیداد شوهرش روبرو میشد .ان  من به کارگرم گفتم  متاسفم  گفت چرا؟ گفتم محیط  اینجا مردانه هست گفت اشکال ندارد گفتم از نظر من اشکال دارد  چیزی نگفت و رفت ،یک ساعت بعد برادر زن صاحب شرکت نزد من امد و گفت میتوانم از تو خواهشی بکنم گفتم ؟بفرما گفت فردا این مرد با زنش را بیاور  من عصبانی شدم قبل از اینکه چیزی بگویم  گفت من از تو خواهش کردم  گفتم میدانی نباید در کار و کارگران من دخالت نکنی ؟گفت دوست من  من فقط خواهش کردم  دخالت نکردم گفتم برای اوردن این دو شرط دارم گفت بفرما گفتم مشکلی درست نکنید گفت قول میدهم .من به فکر فرو رفتم گفتم خدایا  این که  همیشه با زنش میباشد  این دیگر چرا ؟شب وقتی برگشتیم به یکی از کارگران گفتم فردا کار نیست اما به دیگری گفتم فردا با زنت بیا به شرطی که کم کاری نکنید قول داد کم کاری نکند .فردای ان روز مجداد من با انان رفتم تا ساعت ۹ خوب کارکردند اما بعد از ان مجدادا کم کاری شروع شد  عصبانی شدم گفتم یا درست  کار کنید یا بروید برادر زن صاحب شرکت از فرصت استفاده کرد نزد من امد و گفت تو مثل برادر من هستی  خانم من با تو کار خواهد کرد و زن جوان را نزد من بفرست اگر اینها را از هم جدا کنیم کار خواهند کرد  ،یک ساعتی را من با  خانم او کار کردم  اما دیدم هر بار زن یاد شده بهانه اورده میخواهد نرد شوهرش برود   گفتم خانم ببخشید  وجود من باعث ناراحتی شماست من میروم  گفت  نه تو مثل برادر من هستی ،ناگهان متوجه شدم او ناراحت چی هست گفتم  کمی صبر کنید لطفا ، رفتم و کارگر خودم را صدا زدم .بعد از ظهر به خودم لعنت میفرستادم  چرا این زن و شوهر را با خودم اوردم  .تلفن من زنگ خورد گفتم الو ان طرف خط برادر زن صاحب شرکت بود گفت خانم من نزد تو میاید و اگر سوال کرد نگو من از تو خواهش کردم که این زن و مرد را بیاوری ،گفتم ببخشید من حقیقت را به زنت خواهم گفت ،التماس کرد  گفتم نترس چیزی نخواهم گفت .زن او امد و گفت داداش این زن و مرد را کی اورده گفتم ؟من گفت کسی از تو نخواسته ؟ گفتم هیچ کسی نمی تواند به من امر و نهی کند  اگر صاحب شرکت هم چیزی بگوید الان کار را رها کرده و میگویم خدا حافظ  ،گفت دیروز وقتی شوهرم از تو خواهش میکرد من میشنیدم  گفتم درست است اما باور کن من کارگر دیگری نداشتم  او را ارام کردم و او رفت، بعد از چند لحظه صدای داد و بیداد انها را شنیدم نزد انان رفتم  انها را از هم جدا کردم  و مرد را به گوشه ای کشیدم گفتم وقتی تو اینقدر از زنت میترسی بیخود میکنی این کار ها را انجام میدهی ، به من التماس کرد گفت چیزی به دامادش نگویم  گفتم اگر تو قول دهی به زنت اذیت نکنی چشم من هم دهانم را خواهم بست ،او قول داد و رفت کم کم کار رو به پایان بود زن  دوستم امد و گفت داداش میتوانم خواهشی از شما بکنم ؟گفتم بفرما گفت هرگز این زن را با خودت نیاور گفتم به تو قول میدهم هرگز نه تنها این زن بلکه هیچ زنی را با خود نیاورم  تشکر کرد و رفت  در بین راه کارگر من به زن یاد شده چیزی گفت شوهرش با داد وبیداد امد گفت تو چیزی به زن من گفتی؟ گفت من سوال کردم جارو کجاست؟گفت تو بیخود کردی از بالا  من صدا را شنیدم امدم پایین گفتم چی شده؟ برادر زن صاحب شرکت گفت تو چرا مواظب کارگرانت نیستی؟ با عصبانیت گفتم صدایت را پایین بیاور من نه بلغارستانی هستم و نه کارگر تو  گوشی را در اوردم به صاحب شرکت زنگ بزنم  صورت مرا بوسید و گفت تو برادر من هستی ببین من به تو اعتماد کردم و زنم را نزد تو فرستادم  گفتم دوست عزیز تو میدانی اینجا محیط مردانه هست و همه همکار اگر دوست نداری مردی با همسر شما صحبت کند او را نیاور  در ثانی تو خودن چرا دنبال زن مردم هستی ؟گفت نیستم  گفتم کی دیروز از من خواهش کرد زن بلغاری را بیاورم ؟ گفت  تو هم دوست نشدی برای ما و رفت  
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 18:7  توسط عدالت   | 

فرار از زندگي

روزي شاگردي به استاد خويش گفت: استاد مي خواهم يكي از مهمترين خصايص انسان ها را به من بياموزي؟استاد گفت: واقعا مي خواهي آن را فرا گيري؟شاگرد گفت: بله با كمال ميل. استاد گفت: پس آماده شو با هم به جايي برويم. شاگرد قبول كرد. استاد شاگرد جوانش را به پاركي كه در آّن كودكان مشغول بازي بودند، برد. استاد گفت:....

خوب به مكالمات بين كودكان گوش كن. مكالمات بين كودكان به اين صورت بود:
-الان نوبت من است كه فرار كنم و تو بايد دنبال من بدوي.
-نخير الان نوبت توست كه دنبالم بدوي.
-اصلا چرا من هيچوقت نبايد فرار كنم؟
و حرف هايي از اين قبيل...

استاد ادامه داد: همانطور كه شنيدي تمام اين كودكان طالب آن بودند كه از دست ديگري فرار كنند.انسان نيز اين گونه است. او هيچگاه حاضر نيست با شرايط موجود رو به رو شود و دائم در تلاش است از حقايق و واقعيات زندگي خود فرار كند و هرگز كاري براي بهبود زندگي خود انجام نمي دهد. تو از من خواستي يكي از مهم ترين ويزگي هاي انسان را براي تو بگويم و من آن را در چند كلام خلاصه ميكنم: تلاش براي فرار از زندگي.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 20:19  توسط عدالت   | 

سقف مادرانه‌ای که هرگز فرو نریخت + عکس

مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می‌شد: عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت!! 

تاریخ انتشار:   ۱۵:۳۲    ۱۳۸۹/۱۱/۶

کد خبر: 88207

منبع: ایسکانیوز

نسخه چاپی

ارسال به شبکه های اجتماعی، وبلاگ ها و دیگر سایت ها ارسال به دیگران

همه خاطره‌های مردم چین از روز دوازدهم مه ۲۰۰۸ (۲۳ اردیبهشت ۸۷) تیره است اما آنان دیگر نمی‌خواهند وحشت خود در آن زمان را مرور کنند.

زلزله زدگان فقط می‌خواهند لحظه‌های جاودان را به یاد بیاورند. نام‌های قهرمانان بی‌نشان، معمولی هستند اما یادشان تا ابد در تاریخ چین باقی خواهند ماند. زندگی آن‌ها در گذشته عادی بود اما پس از فاجعه سی چوان خیلی‌ها تبدیل به قهرمان شدند. شاید این دیگر برای خودشان روشن نباشد که چه کاری انجام دادند، اما حماسه‌هایی که آفریدند همگی مردم چین را تحت تاثیر خود قرار داده است.

http://files.tabnak.com/pics/201101/201101261202083516.jpg

وقتی گروه نجات، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه، چیز عجیبی دیدند. زن با حالتی عجیب به زمین افتاده، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود. ناجیان تلاش می‌کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است. بچه زنده است. وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه - چهار ماهه‌ای از زیر آن بیرون کشیده شد. نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود.

او در خواب شیرینش نمی‌دانست چه فاجعه‌ای وطنش را ویران کرده و مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود قربانی شده است.

مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می‌شد: عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 1:41  توسط عدالت   | 

66

مدتی گذشت  کار کردن در این شرکت برایم سخت شده بود  و به دنبال بهانه بودم تا با کوچکترین برخورد  کار را رها کنم و این موضوع را صاحب شرکت به خوبی می دانست  ۲ موضوع باعث شده بود صاحب شرکت به من بها دهد یک  من به سفارش یکی از دوستان وارد این شرکت شده بودم و دوم به خاطر خوب کار کردن  من بود . سرکارگر اخمو و چموش ما که بر سر کوچکترین موضوع شروع به داد و بیداد میکرد حسابی  ارام شده بود و سعی میکرد مرا عصبانی نکند دیگر هیچکدام از دوستان را با خود نمی بردم تا اینکه یک روز داریوش را به جای خودم فرستادم و خود به فرودگاه رفتم روز بعد وقتی با فاتیح  و سایر دوستان میرفتیم  فاتیح به من گفت عدالت از تو خواهشی دارم گفتم بفرما گفت اگر کارگر خوبی سراغ داری با خودت بیاور و داریوش را هرگز به جای خودت نفرست گفتم چرا؟ گفت داریوش ادم خوبی نیست  گفتم مگر چه شده؟ گفت دیروز به من گفت چرا فقط عدالت را میبری به جای عدالت من را با خودت ببر گفتم خوب تو چه گفتی؟ گفت من گفت عدالت کارگر این شرکت هست و شما یک روز به جای عدالت امدی با خودم گفتم این یا قصد خود شیرینی دارد و یا اینکه قصد دارد بین من و دوستان اختلاف بیندازد من حرف های او را ناشنیده گرفتم  .فرودگاه همیشه باید ۲ نفر میرفتیم اما هرگاه کار زیاد بود یک نفر میرفت و مدت ۴ ساعت کار میکرد  به همین خاطر اکثرا من و فاتیح میرفتیم   هرگاه فاتیح شب زیاد مشروب میخورد   صبح به من زنگ میزد و میگفت دوست خوبم  من دیشب کمی زیاده روی کردم و امروز حال من خوب نیست تو امروز تنها برو  اما هرگاه من نمیتوانستم او میگفت تو فقط بیا دست به هیچ چیز نزن کافی است فقط تو انجا باشی و با چرب زبانی من را با خود میبرد .مدتی گذشت مجدادا صاحب شرکت را دیدم  او من را به قهوه خانه برد و گفت از فردا تو با سرکارگر هستی گفتم فاتیح چه میشود؟گفت او کمی استراحت کند گفتم اگر مدت استراحت فاتیح کوتاه است اشکال ندارد از صحبت هایش فهمیدم قصد اخراج فاتیح را دارد گفتم دوست عزیز من از اول به شما گفتم حاضر نیستم کسی به خاطر من کارش را از دست بدهد گفتم اگر فاتیح را میخواهی اخراج کنی ابتدا من کار را تعطیل میکنم  مقرر شد من با گروه دیگری به عنوان سر کارگر بروم و فاتیح هم با گروه دیگری برود .شب صاحب کار به من زنگ زد و گفت فردا  ۳ نفر بیاید من هم فکر با خودم ۳ نفر خواسته  به همین خاطر به دوستان زنگ زدم و مقرر شد ۲ نفر بلغاری بیایند در بین راه به انان گفتم دوستان حقوق من با شما یکی است اما مسئولیت من بیشتر از شما هست پس امروز سعی کنید خوب کار کنید و اگر کارگر خوبی باشید همیشه با من خواهید بود  گفتند امروز مثل موتور  کار خواهیم کرد  ،کار شروع شد  ساعت ۹ صبح برای صبحانه نشستیم   بعد از ان بلغاری ها سعی بر کم کاری داشتند  انها را صدا زدم گفتم دوستان من مثل ترک ها بر سر شما داد نمیزنم اما خواهش میکنم درست کار کنید گفتند چشم یک ساعتی گذشت  برادر زن صاحب شرکت امد به من گفت عدالت کارگر هایت کار نمیکنند با انها صحبت کن  مجدادا انها را صدا زدم گفتم یا کار کنید یا به سلامت ان ،روز مجبور شدم کم کاری های انها را خودم جبران کنم
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 23:50  توسط عدالت   | 

65

از فردا اسماعیل با من شروع به کار کرد .قبلا به همکاران اخطار داده بودم  به همین خاطر زیاد سربسر اسماعیل  نگذاشتند  ،مدتی هم اسماعیل کار کرد،سرکارگر اخلاق عجیبی داشت  تا اینکه سر کارگر به من گفت از فردا صاحب شرکت گفته یکی دیگر از دوستانت را بیاور طبق معمول من به دوستان گفتم و مقرر شد ولی بیاید بعد از مدتی داریوش را هم با خود بردم   مدتی گذشت عدالت را هم با خودم بردم  اما هرگز به رضا پیشنهاد کار ندادم .گروه ۵ نفری ما شامل من ۳ ترک و یک بلعاری ثابت بودیم و هرگاه نیاز  میشد یکی از دوستان را با خود میبردم ،محل کار ما اکثرا در شهری بود که ۶۰ کیلومتر با بروکسل فاصله داشت و در هفته ۲ روز در فرودگاه بروکسل هر روز ۲ ساعت کار میکردیم ، یک روز سرکارگر (فاتیح)به من گفت  فردا تنها برو فرودگاه برو  و یکی از دوستانت را به جای خودت بفرست  .شب وقتی به منزل برگشتم  به ولی و اسماعیل گفتم یکی از شما فردا با فاتیح بروید هردو گفتند ما کار نمی کنیم  ولی به مت گفت رضا را بفرست  گفتم ولی مگر فراموش کردی وقتی قرار شد به نوبت سر کار برویم رضا و داریوش گفتند اینجا اروپا هست هرکس باید دست و پا کند برای خودش  اگر یادت باشد همان روز گفتم نوبت به ما هم میرسد  حال هم نوبت من هست بگویم اینجا اروپا هست گفت رضا ادم بدبختی هست  گدشته را فراموش کن و رضا بفرست  .به سرکارگر زنگ زدم و گفتن یکی دیگر از دوستان را میفرستم ،فردا رضا با فاتیح رفت و من به فرودگاه رفتم شب وقتی به منزل برگشتیم رضا به من گفت سرکارگر به من گفته فردا عدالت استراحت کند و تو به جای عدالت  بیا گفتم اشکال ندارد  .یک روز رضا  به من گفت دیروز صاحب شرکت امد و فاتیح من را با او اشنا کرد  از این به بعد من باید دائم با فاتیح بروم من خیلی ناراحت شدم گفتم رضا من تو را یک روز به جای خودم فرستادم قرار نشد  تو جای مرا بگیری گفت صاحب شرکت این را خواسته من چیزی نگفتم چند روزی گذشت  من بیکار بودم تا اینکه یک روز وقتی از جلو ساندویچی محل رد میشدم ناگهان یکی از پشت  بازوی مرا گرفت وقتی برگشتم دیدم صاحب شرکت هست با اصرار مرا به داخل ساندویچی برد  گفت چه میخوری؟هرچه اصرار کردم قبول نکرد ساندویچ برای من هم سفارش داد سوال کرد  چرا از من ناراحت هستی ؟ گفتم من؟ گفت بله مدتی هست کار را تعطیل کردی گفتم شما خودت به فاتح گفته بودی با تعجب نگاهی به من کرد  خواست به فاتیح تلفن کند قبول نکردم ،گفت محل کار را بلدی از  فردا با چند کارگر مشغول میشوی گفتم پس فاتیح چه میشود؟ گفت شما به جای فاتیح سرکارگر خواهی شد گفتم دوست عزیز من حاظر نیستم کسی به خاطر من کارش را از دست بدهد گفت صاحب شرکت من هستم و من تصمیم میگیرم چه کسی کار کند فاتیح بی خبر از من عذر شما را خواسته و هر روز هم من شوال میکردم عدالت کجا هست مگیفت عدالت کارهای اداری عقب افتاده دارد من هم تعجب کرده بودم  ،با اصرار از من خواست فردا مشغول به کار شوم .شب فاتیح به من زنگ زد و گفت ساعت ۶ صبح اماده باش  .ساعت ۷ صبح وقتی وارد پارکینگ محل کار شدیم مسئول کاری نگاهی به من کرد و گفت بالاخره کار های اداری تو تمام شد  خوشحالم از اینکه امدی   من هم تشکر کردم  عصر وقتی کار تمام شد و به طرف منزل می امدیم  فاتیح به من گفت صاحب شرکت فکر میکند من تو را اخراج کردم در صورتی که هر روز از رضا سوال میکردم عدالت چه میکند  ؟ در جواب میگفت تو گرفتار  هستی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 23:4  توسط عدالت   | 

64

ترک های ترکیه  مردمانی هستند بسیار وطن پرست همین امر باعث شده فکر کنند ترکیه حرف اول و اخر را در دنیا میزند  .بحث بر سر اینکه ترکیه قوی تر است یا ایران در محل کار هم من را رها نکرد ترک ها میگفتند اگر ترکیه نباشد ایران ظرف چند ساعت از طرف همسایگان  اشغال میشود این باعث عصبانیت من میشد ،یک روز بحث بالا گرفت  من به شدت عصبانی شدم  همکارانم من را ارام کردند  شب وقتی به منزل برگشتم و قضیه را برای دوستان تعریف کردم  همگی به من گفتند حماقت نکن با این عمل کارت را از دست خواهی داد گفتم من حاظر نیستم به خاطر کار زیر بار حرف زور بروم  بعد از ان ترک ها میدانستند من حساس هستم  میگفتند ایران کشور قدرتمندی هست تا اینکه بحث خاتمه شد این بار موضوع دیگری پیش کشیدند سر کارگر به من گفت بیا با هم برویم ایران گفتم چرا؟ گفت شنیدم زنان ایرانی زیباست میخواهم یا تو ایران بروم و زن صیغه کنم  نگاهی عاقل اندر سفیه به او کردم گفتم دوست عزیز تو برادریت را اول به من ثابت کن گفت چگونه؟ گفتم تو ۲ دختر خوشگل داری یکی از انها را به عقد من در بیاور تا بعد ببینیم چه میشود به من گفت خجالت بکش دختران من به کم سن هستند گفتم مهم نیست بزرگ میشوند در همیت اثنا صاحب شرکت امد و سر کارگر با کمال پررویی به صاحب شرکت گفت عدالت به من میگوید یکی از دخترانت را به من بده صاحب شرکت با تعجب از من سوال کرد واقعا  دختر فاتیح را میخواهی ؟گفتم نه و قضیه را تعریف کردم  صاحب شرکت کلی خندید و به او گفتم دوست عزیز من کازگر بلغارستانی نیستم اگر گفتید زن بیاور من هم بگویم چشم  از فردا من کار نمیکنم  گفت نه برادر من دوستان با تو شوخی میکنند و این رسم کار است .دیگر با من بحث نمیکردند و ۲ نفر کارگر بلغاری بود سربسر انها میگذاشتند .یکی  دو ماهی گذشت صاحب شرکت به من گفت احتیاج به کارگر دارد و از من سوال کرد کسی را میشناسی ؟ گفتم  بله ۴ نفر از دوستان من بیکار هستند اگر لازم باشد انها را میاورم  گفت فردا یکی از دوستانت را بیاور ،گفتم اما این دوستم خطرناک تر از من هست لطفا به همکاران بگو در مورد ایران و یا زن ایرانی صحبت نکنند  خندید و رفت .شب وقتی به منزل برگستم به ولی،رضا،داریوشو اسماعیل گفتم فردا یکی از شما ها با من بیایید  و مقرر شد اسماعیل بیاید  

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 22:9  توسط عدالت   | 

63

کنار پنجره نشستن و بارش برف را تماشا کردن لذتی خاص دارد .مدت حدودا ۱۰ روزی است برف بر زمین نشسته و میشود گفت شهر را گاها فلج میکند در این مدت که من اینجا زندگی میکنم این اولین برف سنگین است ۴شب قبل هوا ابری بود و خبری از برف نبود اما تلوزیون مداوم اعلام میکرد در صورت امکان از منزل خارج نشوید و به رانندگان توصیه های لازم را میکردند روز ۵ شنبه مصادف با اخرین روز کاری سال ۲۰۱۰ برای ما بود وقتی صبح از خواب بیدار شدم همه جا یک دست سفید بود  کوچه ،خیابان،درختان،اتومبیل ها و پشت بام ها مملو از برف بود لباس پوشیده از منزل خارج شدم وقتی وارد خیابان شدم باورم نمیشد حدودا ۳۰ سانتیمتر برف باریده بود  اتومبیل های کمی در حال تردد بودند  خودم را به قهوه خانه رساندم رئیس شرکت به من گفت برو کامیونت را بیاور  با غر و لند از قهوه خانه خارج شدم بعد از چند بار لیز خوردن خدم را یه کامیون رساندم کامیون را روشن کردم و با ترس و احتیاط فراوان خود را به قهوه خانه رساندم  رئیس ادرسی را به من داد و گفت بعد ازاتمام کار با من تماس بگیر ، به راه افتادم  منظره جالبی بود  شهر کاملا خلوت و تعداد اندکی اتومبیل در حرکت بودند وارد هر خیابانی که میشدی  اتومبیلی را میدیدی که در حال لیز خوردن است  اگر کمی سرابالایی بود به محض ترمز کردن  امکان حرکت مجدد نبود از طرفی خوشحال بودم  چون ان روز میبایست تا ظهر کار میکردیم  و از طرفی ترس از لیز خوردن  و تصادف ناخواسته باعث شده بود از کار خود پشیمان شوم اما دل به دریا زدیم و ادامه دادیم ،بعد از چند بار لیز خوردن مسیر ۵ کیلومتری را نیم ساعت طی کردم به محل کار رسیدم  وقتی صاحب کار توضیح داد چه باید بکنیم به خنده افتادم  همکارم گفت امروز چون روز اخر سال هست معمولا کار ها به همین صورت است  تا ساعت ۱۱ کار را کش میدهیم و بعد از ان به منزل .ساعت ۷.۳۰ شروع کردیم  و هرچه سعی کردیم اهسته کار کنیم  باز هم موفق نشدیم کار را تا ساعت ۱۱ طول بکشد چون کار ساعت ۹ تمام شد .به هر حال ساعت ۱۱ به رئیس زنگ زدیم  ادرس دیگری به ما داد  تا خدمان را به انجا رساندیم  ساعت از یک بعد از ظهر گذشت  انجا هم کارگران مشغول جمع اوری ابزار کار بودند .ساعت ۱.۳۰  به منزل امدم غذایی خوردم  دوش گرفتم  نمیدانستم چه کنم حوصله ام داشت سر میرفت .۵ شنبه۲هفته قبل برای فرستادن ویزای خانم  به شهرداری مراجعه کردم  بعد از پر کردن فرم ها و تحویل ان  به منزل برگشتم  روز جمعه وقتی خواستم سیگار بخرم  دیدم خبری از کیف پول نیست  فکر میکردم در منزل جا گداشته ام  شب وقتی به منزل برگشتم همه جا را وارسی کردم  خبری از کیف پول نبود  لازم به ذکر اسن کیف پول حاوی ۴۰۰ یورو پول ،کارت بیمه و کارت بانک بود نومید شدم فکر کردم کیف پول را در بین راه گم کرده ام  درطول هفته ۲ بار از شهرداری دعوت نامه داشتم  من هم بدون نگاه کردن به دعوت نامه اول ان را به سطل اشغال انداختم  و دعوت نامه دوم را هم  بدون نگاه کردن روی شومینه گذاشتم .عصر ۵ شنبه هفته گذشته با خود گفتم حال که بیکارم سری به شهرداری بزنم  شاید کیف پولم انجا مانده باشد  وقتی وارد شهرداری شدم از هرگیشه سوال کردم گفتند ما چیزی ندیدم شب به منزل برگشتم  ناخوداگاه چشمم به دعوت نامه شهر داری افتاد برداشته و ان را خواندم  در متن نوشته بود من کیف پولم را فراموش کرده ام کلی خوشحال شدم .روز جمعه به شهرداری مراجعه کردم کیف پولم را گرفتم و  از انجا خارج شدم .شهر منظره جالبی داشت کودکان سرگرم برف بازی بودند  به هر جا نگاه میکردی گروهی را مشغول درست کردن ادم برفی میدیدی و جالب تر از همه کودکانی را میدیدی که به هر نحوی در جنب و جوش بودند  تعدادی از انها سوار اسکی شده بودند و از پدر یا مادرشان  میخداستند  که انها را با طناب بکشند  و یا  هرگاه اتومبیلی لیز میخورد رهگذران  به کمک او میشتافتند در این مدت کارگران شهرداری بی وقفه مشغول تمیز کردن معابر بودند  .در این مدت اتوبان ها بسته شده بود  کامیون ها اجازه تردد نداشتند .هوا همچنان ابری است و برف ادامه دارد   من هم کنار پنجره نشسته و نظاره گر  بارش برف هستم
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 1:10  توسط عدالت   | 

62

از اینکه مدتی هوفی فعال نبود ازدوستان خوبم عذر خواهی میکنم ،گرفتاری های روز مره و تاخیر شرکت اینترنت باعث غیبت طولانی من شد.

امتحانات شروع شد و نیمی از دانشجویان موفق نشدند و گروهی که به مدل بالاتر رفته بودند منتظر بودند بدانند استاد ترم شش چه کسی خواهد بود ،یک لحظه استاد از اتاق خارج شد و گفت شما ها به دفتر مراجعه کنید یکی از دوستان به دفتر رفت و بعد از چند دقیقه برگشت و گفت دوستان برای ترم بعد استاد ندارند من شخصا به دفتر مراجعه کردم و از رئیس دانشگاه سوال کردم گفت استاد نداریم گفتم ما باید چه کنیم گفت شما میتوانید تا امدن استاد ترم شش زبان دیگری انتخاب کنید و یا اینکه منتظر امدن استاد باشید سوال کردم تا پایان سال چند ترم مانده ؟گفت فقط یک ترم به خودم گفتم بهتر است این ۲ ماه را استراحت کنم ،از دوستان خداحافطی کردم و به منزل امدم ولی سوال کرد شیری یا روباه؟ گفتم شیرم اما کاش نبودم گفت چرا؟ گفتم برای ترم بعد استاد نداریم  .هفته اول حسابی استراحت کزدم اما از هفته دوم روز ها حوصله ام سر میرفت .چند شبی زا با مسعود گذراندم  .شب ها بعد از ۱۲شب نزد مسعود به مغازه اینترنت میرفت تا صبح با هم بودیم به نوعی میشود گفت زندگی من تغییر کرد و شده بودم مرد شب گرد .یک شب از مغازه امدم خواستم غدا درست کنم سریع مقداری گوشت را از یخچال در اوردم و داخل قابلمه گذاشته و اجاق گاز را روشن کردم چند دقیقه نگذشته بود مسعود زنگ زد گفت سریع بیا من هم رفتم و فراموش کرده بودم اجاق گاز را خاموش کنم،ساعت ۴ صبح برگشتم  سری به اشپزخانه زدم دیدم قابلمه سوخته اما نمی دانستم قابلمه خودم میباشد گفتم باز خدا میداند کدام یکی از دوستان قابلمه اش را سوزانده لبخندی زدم و به اتاق رفتم و روی تخت دراز کشیدم بعد از ظهر وقتی از خواب بیدار شدم خبری از قابلمه نبود  من سوال نکردم و دوستان هم چیزی نگفتند تا اینکه بعد از چند روز رضا زنگ زد گفت ما نباید تو را ببینیم ؟ گفتم من همیشه منزل هستم گفت تو شب ها نیستی و روز ها هم خوابی گفتم الان میام به منزل برگشتم دوستان حسابی گله مند بودند ان شب تا ساعت ۲ نشستیم و بعد از ان همگی خوابیدیم فردا شب مسعود زنگ زد گفت کجا هستی ؟ گفتم منزل گفت بیا رفتم  و گفت دیشب تنها بوده و تا صبح منتظر من بوده گفتم مگر مشتری نداشتی؟ گفت مشتری زیاد بود اما به تو عادت کردم .تقریبا تمامی مشتری ها من را میشناختند و همه فکر میکردند من با مسعود شریک هستم  تا اینکه یک شب یکی از مشتری ها از من سوال کرد  کار میکنی؟ گفتم بله یک نفر را صدا زد و من را به او معرفی کرد   شخص مورد نظر شماره تلفن من را گرفت ،فردای همان شب ساعت ۱۱ همان مشتری نزد من امد و گفت اماده شو تا نیم ساعت دیگر باید برویم سر کار ،هنوز نمی دانستم کارم چیست وقتی به محل کار رسیدم  سوال کردم کارمان چیست و گفت خواهی دید  محل کار شرکتی بود که سرقت شده بود و برای از بین نرفتن اثر انگشت پلیس موادی که شبیه نمک بود به همه جا پاشیده بود و ما باید همه را تمیز میکردیم کار تمام شد و شب به منزل برگشتیم  و مجدادا گفت ساعت ۶ صبح منتظر باشم  و از ان روز به مدت سه سال کار کردم

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 1:42  توسط عدالت   | 

61

ترم ۵ شروع شد  طبق معمول تعداد خانم ها خیلی زیاد بود و این بار هم از تعداد ۲۸ نفر ۱۸ نفر ایرانی شامل ۳ مرد و ۱۵ زن بودیم .نادر ،مهدی و من با هم بودیم،در میان زنان ایرانی یک دختر جوان و یک زن ارمنی بود  که این زن بسیار مهربان بود و همیشه با دختر جوان کنار هم مینشستند ، نادر از سسندج  و جوانی شیک پوش و خوش تیپ بود .طبق قانون کلاس هیچ ملیتی حق نداشت با ملیت خود کنار هم بنشینند  اما این قانون برای ما ایرانی ها لازم الاجرا نبود چون نیمی بیشتر از کلاس را ما تشکیل میدادیم  قبلا هم گفتم رنان ایرانی از مردان ایرانی فراری بودند حتی برخورد روزانه در کلاس بسیار خشک بود اما با ملیت های دیگر خیلی خودمانی بودند به طور مثال دختر  جوان با یک البانیایی تبار دوست بودند و این برای من اصلا مهم نبود  اما نادر  برای هر موضوع کوچکی خودش را ناراحت میکرد و میگفت اگر اینها ایرانی هستند پس من ایرانی نیستم  من هم سعی میکردم به نادر ارامش بدم  تا اینکه یک روز نادر از دختر جوان زودتر وارد کلاس شد و ان روز روی صندلی دختر جوان نشست و زن ارمنی به نادر گفت این صندلی شما نیست نادر با ناراحتی پرسید مال کیست؟ زن ارمنی اسم دختر جوان را گفت نادر با ناراحتی گفت خانم سند این صندلی به نام هیچ کس ثبت نشده و من امروز دوست دارم اینجا بنشینم زن ارمنی گفت اما وقتی دختر جوان امد تو مجبوری از اینجا بلند شوی ،ما همگی با اصرار از نادر خواستیم از روی صندلی بلند شود اما نادر قبول نکرد ،بعد از چند دغیغه من به نادر گفتم نادر جان مگر صندلی با هم چه فرقی دارد ؟ بلند شو جای دیگری بنشین گفت خدا یکی است و دوتا نمیشود  گفتم نادر جان حال اگر دختر مذکور امد و روی صندلی نشست تو میخواهی  از روی صندلی بلندش کنی   ؟قسم خورد گفت اگر چنین کاری کرد با صندلی از طبقه به پایین پرتش خواهم کرد ،دختر جوان وارد شد و روی صندلی دیگری نشست .یک روز استاد ما را به چند گروه تقسیم کرد و هر گروه بایستی برای افراد گروه دیگری که استاد تعیین کرده بود چیزی مینوشتند از قضا گروهی را که ما باید مینوشتیم  یک نفر چچننی بود که قبلا اتش بیار معرکه  دعوای ایرانیان و چچننی ها بود ،مهدی گفت ما بنویسم که قیافه این مرد به چوپان ها شبیه هست ابتدا به شوخی گرفتیم اما بعد واقعا نوشتیم نوشته بودیم قیافه او به چوپانی میخورد  و تصور کنید عصر وقتی گوسفندان را جمع میکند و با هی هی  به اغل میبرد و یکی دو بار ان را خواندیم  و خندیدیم  استاد امد و گفت باز شما ۲ نفر دسته گلی به اب دادید اگر تمام شده بخوانید گفتیم استاد صبر کنید. یکی از افراد گروه گفت حال چه کسی باید این متن را بخواند کسی جواب نداد  من گفتم من میخوانم  مهدی گفت نه من خودم میخوانم .همه گروه ها اعلام کردند تمام شد  استاد از ما خواست بخوانیم اما ما خواهش کردیم اخرین گروه باشیم .تقریبا همه منتظر گروه ما بودند ،گروه چچن در مورد تک تک ما شخصیت های خوب را در نظر گرفته بودند  ،نوبت به ما رسید  مهدی شروع کرد ابتدا در مورد سایر افراد گروه خواند تا نوبت به چوپان رسید  وقتی فرد چچننی دید همه کلاس به  او میخندند ناراحت شد و به زبان روسی چیز هایی گفت من با عصبانیت گفتم مثل ادم حرف بزن گفت یعنی چه ؟گفتم ما روسی را نمیدانیم بهتر است به فرانسه حرف بزنی مهدی حسابی ترسیده بود  گفتم اقا مهدی اصلا نترس از طرفی نادر هم قوت قلب مبداد درست در همین لحظه زنگ  استراحت به صدا درامد  مرد چچننی به مهدی گفت تو بیا من با تو کار دارم من، نادر و مهدی راه افتادیم به ما دونفر اشاره کرد گفت من با شما کاری ندارم گفتیم ما هر سه با هم هستیم ،نادر به مهدی گفت اصلا نترس اگر حرف زیادی زد انقدر کتکش میزنم  ادم شود  به اتفاق جای خلوتی رفتیم نادر گفت بگذار من با او صحبت کنم گفتم نه نادر جان  اجازه بدهید من صحبت کنم اگر لازم شد صدایتان میزنم ،به طرف مرد چچننی رفتم  و گفتم جه شده؟ گفت من چچننی هستم و با روسیه جنگیدم  و ادم خطرناکی هستم  به پشت او ردم و گفتم پیاده شو با هم بریم  اگر زیاده روی کنی مثل بره سرت را گوش تا گوش اینجا خواهم برید تو اگر با روسیه جنگیدی من هم با عراق جنگیدم و بدنم را نشان دادم و گفتم ببین همه اینها محل اصابت گلوله و ترکش هست ارام شد نادر و مهدی کمی دورتر منتظر بودند مرد چچننی به کلاس برگشت ساک دستی اش را برداشت و رفت و بعد از ان هرگز او را ندیدیم .ترم ۵ هم تمام شد و نوبت به امتحانات رسید    
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 12:30  توسط عدالت   | 

60

همانطور که در قسمت ۴۵ توضیح دادم ترم ۴ را شروع کرده بودیم اکثردانشجویان ایرانی بودند  ۳مرد بودیم  مهدی ،من و یک نفر دیگر و ۱۵ زن  درمیان زنان زن جوانی بود که خود را عقل کل میدانست  و همیشه زنان ایرانی از مردان ایرانی فراری بودند اما بر عکس با مرد های سایر ملت ها گرم میگرفتند یک روز استاد گفت  ملیت هر کشور با هم در مورد کشورشان مقاله بنویسند چون تعداد ما ایرانی ها زیاد بود ما را به ۳ گروه ۵ نفری تقسیم کردند از شانس بد من  خانم جوان هم در گروه ما بود  ،هرکس در مورد چیز خاصی  نظر میداد  ،مقرر شد خانم جوان مطالب را بر روی کاغذ بیاورد ، یکی از دوستان در مورد تاریخ ایران توضیحاتی داد و من شروع کردم از اثار باستانی گفتن ناگهان احساس کردم نوشتن خانم جوان با من هماهنگ نیست نیم  نگاهی روی کاغذ انداختم  با تعجب دیدم هیچ کدام از مطالب قبل و مطالب من نوشته نشده و از خانم جوان سوال کردم خانم مگر  ما یک گروه نیستیم؟ گفت چرا گفتم پس جرا مطالب ما را یاداشت نکردی؟ گفت اقا شما مطالبتان برای خودتان خوب است  جواب خانم  باعث ناراحتی سایر  افراد گروه شد من گفتم ناراحتی ندارد هرکدام از ما مطلبی که دوست داریم مینویسیم خانم جوان با ناراحتی گفت ما ایرانی ها هیج وقت ادم نخواهیم شد  گفتم چرا؟ گفت اگر ادم بودیم در کشور های دیگر سرگردان نمیشدیم  نگاهی عاقل اندر سفیه به او کردم و گفتم خانم  ما ادم هستیم  ولی خدا را  شاکرم که حال  شما  به خود شناسی رسیدی گفت یعنی  من  ادم نیستیم ؟  گفتم طبق فرمایشات خودتان شما هم در بلژیک سرگردان هستی خدا به داد شوهر شما برسد که با چه فرشته ای زندگی میکند بحث را ادامه ندادم  کاغذی برداشته و شروع به نوشتن کردم .یک روز استاد پسر خود را اورده بود پسر استاد حدودا ۸ ساله بود  و امد بین من و مهدی نشست یک ساعتی که گذشت مهدی شروع یه اذیت کردن کرد  چون پسر استاد شوخی کردن را نمی دانست حرکات مهدی برای او عجیب بود  ،مهدی یواش با دست به پشت کردن پسر میزد وقتی او نگاه به مهدی میکرد مهدی من را نشان میداد و میگفت او زد تا اینکه پسر گریه کنان نزد مادرش رفت و من را نشان داد و گفت او مرا زده ،استاد با ناراحتی به من گفت مگر بچه هستی؟ گفتم استاد چی شده؟ مهدی بچه را اورد مجدادا کنار من نشاند دیگر طوری شده بود که اگر من یا مهدی دستمان را بالا میبردیم بچه سرش را میان دستانش پنهان میکرد چند دقیقه ای گذشت ناگهان مهدی کفش بچه را در اورد و از طبقه سوم به بیرون پرت کرد هم زمان استاد این حزکت مهدی را دید بچه شروع به گریه کردن کرد استاد شروع کرد به جیغ و داد زدن و می گفت من از دست شما دو نفر دیوانه شدم ،مهدی حسابی ترسیده بود من داد زدم خانم چه کار بدی انجام دادیم ؟ با فریاد زدن من  استاد ارام شد مهدی هم سریع کفش بچه را اورد ،از ان روز نگاه استاد نسبت به من و مهدی بسیار سرد شد .اخر ترم فرا رسید  امتحان کتبی شروع شد روز امتحان من به استاد گفتم اگر امکان دارد لطف کنید امتحان شفاهی را همین امروز از من بگیرید چون ۲ روز دیگر من باید به شهر دیگری بروم قبول کرد و امتحان شفاهی را هم گرفت همان روز برگه های امتحانی من را تصحیح کرد وقتی نتیجه را سوال کردم گفت قبول شدی من پول کادو را به دوستان دادم و رفتم ۲ روز بعد به ولی گفتم میدانم قبول شدم ولی باز هم برو از مهدی نتیجه ها را سوال کن .عصر ولی با ناراحتی امد گفتم چه شد قبول شدی؟ گفت هر دو رد شدیم گفتم امکان ندارد گفتم از مهدی سوال کردی؟ گفت مهدی گفت تو  و مهدی هردو رفوزه شدید  من باور نکردم یک هفته بعد برای شروع کلاس ها مراجعه کردم با نا باوری اسمم را در اسامی ترم ۴ دیدم  به دفتر مراجعه کردم دفتر دار برگ های امتحان مرا اورد  و با تعجب به من گفت تو رفوزه شدی و گفت احتمالا اشتباه شده  رئیس دانشگاه را صدا زد و برگه های مرا نشان داد و گفت ایشان از ۱۰۰/ نمره ۹۵/ را اورده و نفر دوم میباشد اما اسمش مجدادا همان ترم ۴ نوشته شده رئیس  نگاهی به برگه ها کرد و گفت متاسفانه استاد شما پایین برگه ها نوشته شما باید ترم ۴ را تکرار کنی و کاری از دست ما ساخته نیست اگر استاد نظرش عوض کند ما هم قبول میکنیم با ناراحتی از دفتر خارج شدم و به منزل برگشتم ۲ روز در منزل ماندم روز سوم ولی به من گفت چرا دانشگاه نمیروی ؟ گفتم دیگر ادامه نخواهم داد ،ولی کلی من را نصیحت کرد همان روز دوست بلژیکی من زنگ نزد او رفتم  سوال کرد دانشگاه میروی؟ گفتم نه  سوال کرد چرا؟ دلیلش را گفتم  گفت فردا ساعت ۸ صبح بیا با هم برویم دانشگاه  ،گفتم ساعت ۸ من دانشگاه منتظر شما خواهم بود .راس ساعت ۸ صبح امد با هم نزد رئیس دانشگاه رفتیم کلی با رئیس دانشگاه صحبت کرد  رئیس همان صحبت های قبلی را تکرار کرد  مقرر شد او با استادم صحبت کند و دلیل مردودی مرا سوال کند وقتی با هم از دفتر بیرون امدیم من استاد را دیدم و به دوستم نشان دادم و از انها فاصله گرفتم  بعد از چند دقیقه ناگهان سر و صدای هردو بلند شد من دیدم دوستم با داد و فریاد به استاد میگوید تو نژاد پرستی تو سگ هستی، رئیس دانشگاه و کلیه استادان امدند همگی گفتند حق با من است اما نظر استاد مهم است .دست دوستم را گرفتم و او ارام کردم و گفتم برویم از دانشگاه خارج شدیم .جلوی دانشگاه دوستم به من گفت متاسفم اما برگرد برو سر کلاس با تعجب پرسیدم چرا؟ گفت اموختن زبان برای شما خیلی مهم است اگر میخواهی در کشور ما فرد موفقی باشی ابتدا باید زبان را یاد بگیری تشویق های او برای ادامه تحصیل باعث شد به کلاس برگردم  اما این بار هرگر با خودم کاغذ یا خودکار نمیبردم .استادمان زنی مهربان بود و چون قضیه من را میدانست زیاد سر بسر من نمیگذاشت و هرگاه سوالی از من میپرسید من جواب دیگری به طنز میدادم و او غش غش میخندید .روز امتحان فرا رسید بدترین نمره را اورده بودم مرا صدا زد و گفت من با تو چکار کنم ؟ گفتم استاد شما خوب میدانید من ترم قبل ۹۵/ نمره اورده بودم و نفر دوم بودم مردود شدم به خاطر همین از زبان فرانسه بیزار شدم گفت تو را درک میکنم  من این نمرات را نادیده میگیرم  و شما را قبول میکنم از او تشکر کردم صورت او را بوسیدم و خارج شدم همه دوستان سوال کردند چه شد گفتم قبول شدم گفتند ما میدانستیم تو نفر اول کلاس هستی .ان ترم هم تمام شد و یک هفته تعطیل شدیم
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 15:58  توسط عدالت   | 

59

روز ۴ سپتامبر مصادف با ۱۳  شهریور ساعت ۶.۳۰  هواپیما در فرودگاه فرانکفورت به رمین نشست از هواپیما خارج شدیم و به طرف در ورودی حرکت کردیم عده ای از مسافرین  عازم امریکا و کانادا بودند  بعد از انجام کارهای ورودی  چمدانهایم را گرفتم و به طرف در خروجی حرکت کردم وسط را پلیسی به من اشاره کرد ایستادم مرا به اتاقی راهنمایی کرد و بعد از بازرسی چمدانهایم مرا به طرف درب خروجی راهنمایی کرد ،از ترمینال ۲ به  ترمینال یک فرودگاه امدم و منتظر قطار سریع السیر شدم  ،قطار  ساعت ۸.۳۰  به طرف شهر اسن حرکت کرد  ساعت ۱۰ وارد شهر اسن شدم و با تاکسی خودم را به منزل کریم رساندم ،جز سنا کسی منزل نبود  سنا لطف کرده و صبحانه اماده کرد بعد از صرف صبحانه از فرط خستگی و بی خوابی روی مبل دراز کشیدم  هوا خنک بود ۲ ساعتی را خوابیدم از شدت سرما چندین بار بیدار شدم اما حوصله برداشتن پتو را نداشتم  ،کریم و اهل خانواده جمع بودند اما به خاطر اینکه من بدخواب نشوم وارد اتاقی که من خوابیده بودم نشده بودند وقتی بیدار شدم  احساس کردم بدنم یخ بسته ،از اتاق خارج شدم با اهل خانواده خوش و بشی کردم  و طبق معمول سربسر گداشتن  من ،مارال و سنا شروع شد کریم هم گاهی طرف من بود و گاهی طرف دخترانش و قهقه میخندید .شب را منزل کریم ماندم  و مقرر شد کریم مرا به بروکسل برساند  به همین خاطر ساعت ۱۱  ظهر به اتفاق کریم از شهر اسن خارج شدیم و حدودا ساعت ۱ به بروکسل رسیدیم به رمضان زنگ زدم و کلید اپارتمانم را گرفتم  وقتی با کریم وارد اپارتمان شدم  خواستم چای درست کنم  اما خبری از گاز و برق نبود .کریم  یک ساعت بعد از من خداحافظی کرد و رفت و من به منزل رمضان رفتم  با وجود اینکه همه روزه بودند  خانم مهربانش سریع برای من غذا اماده کرد .شب  به صاحب خانه زنگ زدم و گفت فردا با هم صحبت مبکنیم .فردای ان روز  به صاحب خانه زنگ زدم  گفت  چون کنتر برق را تعویض کرده باید منتظر اداره برق باشیم  و گفت ظرف یکی ۲ روز اینده برق نصب خواهد شد .بدجوری دلتنگ بودم  به خودم لعنت فرستادم چرا برگشتم دنبال بهانه ای بودم برگردم  ایران  دوستان وقتی حال و روز مرا دیدند گفتند صبر داشته باش پایان هر سفر به همین صورت هست ،مسعود به من گفت او برای ۲ هفته رفته بود وقتی برگشت ۲۰ روز حوصله هیچ کاری را نداشته بدون برق و گاز زندگی قابل تحمل نبود ،۲ روز گذشت روز سوم صاحب خانه و خانمش را جلوی درب اپارتمان دیدم از انها سوال کردم چی شد ؟خانمش گفت از این به بعد  خودت باید برق و گاز را وصل کنی گفتم همین ؟ گفت بله  گفتم دارید روی اعصاب من راه میروید  .کلافه بودم  انگار زندگی از حرکت ایستاده بود  روز ها به سختی میگذشت دست و دل هیچ کاری را نداشتم .یک شب وقتی در قهوه خانه نشسته بودم صاحب خانه امد به او گفتم انسانیت مرد گفت نگران نباش ،از طرفی اداره کمک های اجتماعی نامه ای فرستاده بود که اگر خودم را معرفی نکنم حقوق مرا قطع خواهند کرد،از طرف دیگر دوست دختر سابقم هر روز بیش از ۲۰ بار تماس میگرفت  اما من جواب نمیدادم  .مشکلات و  گرفتاری ها دست به دست هم داده و هر لحظه مانند پتکی بر سر من فرود میامدند.ان هفته با تمام سختی تمام شد  هفته نو شروع شد  و هر  روز که میگذشت من بیشتر  دلتنگ میشدم  از اول هفته بعد اولین کاری که کردم  پلاک کامیونم را به نام خودم انتقال دادم .دوست دخترم  مدام زنگ میزد  اما من جواب نمیدادم تا اینکه رمضان با شوخ طبعی خاص خود گفت خانمت  با تو نیست ما هم چیزی نخواهیم گفت  تا امدن خانمت با دوست دخترت زندگی کن  گفتم  هرگز  به خانمم خیانت نخواهم کرد  مسعود  مرا تشویق  میکرد  که تلفن دوست دخترم را جواب دهم و خیال هردو را راحت کنم .ان شب وقتی به منزل امدم دوست دخترم زنگ زد  و جواب دادم وقتی صدای مرا شنید خیلی خوشحال شد به او گفتم ازدواج کردم شروع کرد به گریه کردن  و گفت برگرد ایران خانمت را طلاق بده و با من اردواج کن وقتی سرسختی مرا دید تسلیم شد و مقرر شد هرگز مزاحم من نشود و از او خواهش کردم مرا حلال کند .هفته دوم وقتی سرسختی صاحب خانه را دیدم به دادگاه مراجعه کردم ۲ روز بعد نامه ای از دادگاه دریافت کردم  برای ۱۰ روز بعد بایستی در دادگاه حضور داشته باشم  ،بی حوصله نشسته بودم که زن صاحب خانه زنگ زد  و نزد من امد ،از من گله مند بود و میگفت چرا مشکلات را بین خود حل نکرده من به دادگاه مراجعه کردم با عصبانیت گفتم من دوبار به تو شوهرت گفتم برق و گاز زا وصل کنید ظاهرا با شما باید با زبان چماق حرف زد گفت عصبانی نشو حال هرچه تو بگویی انجام میدهیم  گفتم خانم بدون اجازه من و در نبود من برق و گاز را قطع کردید کجا چنین قانونی هست  ؟گفت عصبانی نشو  تو برو رضایت بده من هم قول میدهم در اسرع وقت برق و گاز را نصب کنم 
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 18:50  توسط عدالت   | 

58

حال بر سر محل جشن هنوز به توافق نرسیده بودیم  برادر بزرگم میگفت سالن بگیریم من موافق نبودم برادر دیگرم میگفت مراسم در باغ او باشد تا اینکه اعضای خانواده در منزل مادرم   جلسه  گرفتند   برادرم گفت هدایت اگر با باغ مخالف است او مراسم هرکجا بگیرد ما شرکت خواهیم کرد  من هم میگفتم مراسم بدون حضور تمامی اعضای خانواده یعنی هیچ .عباس مسئول تدارکات بود با هدایت تماس گرفتند و مقرر شد او هم در مراسم شرکت کند  تمامی اعضای خانواده به اتفاق نظر برادر دیگرم را مسئول امر مراسم قرار دادند  همه چیز مرتب و تنظیم شد تا اینکه از طرف عروس پیغام رسید محل مراسم را باید از نزدیک ببیند برادرم با اقا یوسف تماس گرفت و کلی صحبت کردند و در اخر به من گفت ظاهرا از طرف خانواده عروس کارشکنی  شروع شده  و برادرم  اقا یوسف و خانواده عروس را به باغ دعوت کرد مقرر شد اگر انها محل را نپسندیدند فکر دیگری بکنیم ،برادرم به من گفت اگر فردا شب خانواده عروس بهانه اوردند خیلی راحت همه چیز تمام خواهد شد و هرکس به راه خود خواهد رفت و ازمن سوال کرد ناراحت نمیشوی؟ گفتم برادر قبلا هم گفتم من این دختر را اصلا نمیشناختم و دلباخته هم نبودم  حاظر به قبول شرایط تحمیلی از طرف انان نخواهم بود گفت برادر اصلا نگران نباش اگر این هم نشد هنوز وقت داریم  ظرف یک هفته با دختر دیگری مراسم باشکوهی برایت خواهم گرفت .فرداشب اقا یوسف به اتفاق اهل خانواده به باغ برادرم امدند بعد از صرف شام جلسه شروع شد  خواهر خانم بزرگ شروع به صحبت کردن کرد و من به بهانه ای کنار اتش رفتم  و عروس خانم هم امد با هم داشتیم صحبت میکردیم بعد از یک ساعتی من سری به جلسه زدم دیدم صحبت ها خیلی دوستانه هست  و هیچ صحبتی از مراسم نیست  .خانواده اقا یوسف خداحافظی کردند  من از برادرم نتیجه جلسه را پرسیدم او گفت خانواده عروس بسیار منطقی هستند  وقتی به انها گفتم ما قصد داریم مراسم بگیریم  و  دوست داریم مراسم را اینجا بگیریم و بیشتر از این برایمان مقدور نیست قبول کردند .یک  روز قبل از  عقد   خبر رسید  هدایت در مراسم شرکت نمیکند  من به اتفاق عروس خانم به منزل هدایت رفتیم گفتم فردا کمی زودتر بیا منزل مادر و از انجا به اتفاق محضر برویم او گفت  شرکت نخواهد کرد و دیدم به هیچ سراطی مستقیم نیست اما قول داد در محضر  حاضر شود من ناراحت شدم  و تمام عقده دل را بیرون ریختم  و با ناراحتی دست خانم را گرفتم و از منزل خارج شدم .روز عقد فرا رسید عنایت به من زنگ زد و گفت او برای کار های مراسم به باغ میرود  و ساعت ۵ بر میگردد  و اگر هم موفق نشد ما بعد از مراسم به باغ مبرویم گفتم نه حتما باید در محضر حضور داشته باشی گفت  مستقیم به محضر خواهد امد .ساعت یک بعداز ظهر به اتفاق خواهرم عروس خانم را به ارایشگاه بردم وگفتم تا ساعت ۴ حاظر باش و عروس را گذاشته و به اتفاق خواهرم برگشتیم  من کاری نداشتم انجام دهم من به مادرم گفتم میروم کمی استراحت کنم .مادرم دستور داد تمام فامیل را به محضر دعوت کنند یکی از خواهرانم تلفن را برداشت و به تمام فامیل ساعت و محل محضر را گفت و از انان دعوت کرد فامیل کم کم  جمع میشدند من به اتاقی رفتم و دراز کشیدم چند دقیقه نگذشته بود هدایت با اهل خانواده وارد شد دختر برادرم امد به اتاق من و گفت  به به   اقا داماد را باش چه راحت خوابیده دست مرا گرفت و گفت بیا ،همگی شروع  به شادی کردند و من نظاره گر بودم ساعت ۴ من برای اوردن عروس خانم رفتم هنوز اماده نبود یک ربع بعد عروس خانم امدند و به محضر رفتیم  فامیل کم کم جمع میشدند ساعت حدود شش بعد از ظهر خطبه جاری شد  بعد از خطبه یکی از خواهرانم گفت بیایید با عروس و داماد عکس بیندازیم  ابتدا فامیل من امدند وبعد فامیل عروس خانم امدند ، به طرف محل جشن حرکت کردیم در بین راه سر چهار راهی مردی گل مریم میفروخت ۲ شاخه گل برای عروس خانم گرفتم  به یاد اوردم باید عکس بیندازیم مادرم گفت خانم عباس از یک گالری وقت گرفته به گالری رفته و چند قطعه عکس انداختیم .وقتی به محل جشن رسیدیم  و من ماشین ها را دیدم از تعجب دهانم باز شد جشن حسابی شلوغ شده بود تمامی مدعوین به محضر به باغ امده بودند .با ورود ما زنان فامیل ،خواهرانم  و پیشاپیش انان برادرم و زن برادرم و دخترش به استقبال ما امدند ،جواد برادر زاده ام ۵ قبضه اسلحه اماده کرده بود  و با ورود ما شروع به شلیک کردن کرد . وقت افطار فرا رسید  برادرم به نوازنده  گفت وقت افطار است  ،بعد از صرف افطار مراسم مجدادا شروع شد ،ساعت حدود ۱۰ شب به اتفاق عروس خانم از مدعوین تشکر کردیم  و طبق رسم مقرر شد چمدان عروس خانم را باز کرده و به زنان فامیل هردو طرف نشان دهند  ،مجداد ابتدا زنان فامیل من پیش قدم بودند  و بعد زنان فامیل عروس نوبت به کادو رسید باز ابتدا فامیل من امدند و بعد فامیل عروس حدود ساعت ۱۱ شب مراسم تمام شد ابتدا فامیل من برای خداحافظی امدند و بعد از ان فامیل عروس خانم .خانواده عروس خانم  اخرین گروه بودند که از ما خداحافظی کردند  لازم به ذکر است فامیل عروس بقدری با شخصیت و با محبت بودند همیشه نهایت همکاری را میکردند و هرگز کارشکنی نکردند و همیشه سعی داشتند  در کلیه امور اعم از عکس انداختن ،دیدن چمدان عروس،کادو و خداحافظی بعد از ما باشند . طبق  رسم فامیل عروس  عروس خانم نمیتوانست فاصله بین عقد و ازدواج را با داماد باشد اما با بزرگواری قبول کردند مدتی ۱۵ روزی را که من در ایران هستم با عروس خانم باشم ،در این مدت ۲ بار به منزل مادر خانم رفتم و هر بار نهایتا ۱۰ الا بیست دقیقه بود تا اینکه مادر خانم  گفته بودند عدالت احتمالا ما را دوست ندارد چون هیچ وقت کنار ما نبوده گفتم من همه خانواده را دوست دارم به همین خاطر قرار شد صبحانه به منزل مادر خانم برویم اما موفق نشدم  او بسیار ناراحت شده بود به خانمم گفتم فردا شب به منزل مادر میرویم  مادر خانم زحمت کشیده بود و شام مفصلی تدارک دیده بود  وقتی وارد منزل مادر خانم شدیم برادر خانم زحمت کشیده کباب حاضر کرد بعد از شام حداحافظی کردیم و به اتفاق خانم به منزل رضا رفتیم .هر روز به اتفاق خانم به دنبال کارهای اداری خودم میرفتم  تا ظهر گرفتار بودیم  کمی استراحت کرده  و منزل فامیل میرفتم تا اینکه صدای مادرم در امد گفت از روزی که امدی من تو را درست حسابی ندیدم  .  یک هفته مانده به پرواز به اتفاق برادرم و دوستان به شکار کبک رفتم ان روز موفق به شکار ۲  کبک شدم و ان را هم تقدیم مادر خانم کردم ، یک روز مانده به پرواز باز به اتفاق دوستان به شکار کبک رفتیم  ساعت ۳ بعد از ظهر خانم smsفرستاده بود و از من خواسته بود برگردم وقتی برادر  دید  گفت زود برو پایین و یکی از ماشین ها را بردار و برو  شیراز .بعد از ۱۵ روز ساعت ۱۱.۳۰ شب  جمعه در میان بدرقه اقا یوسف و خانم مهربانش که همیشه یاور من بودند و  فامیل خودم و اشک چشم های مادرم  ایران را ترک کردم و خانم  به جا ماند .اری این هم سفر پر ماجرای من به ایران

پایان

از این به بعد خاطرات بلژیک خواهد بود

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 21:21  توسط عدالت   | 

57

من منتظر  کارشکنی از طرف فامیل عروس بودم  اما همگی بسیار فهمیده و سنجیده صحبت میکردند ،یکی از دایی های عروس خانم  که مرد شیک پوشی بود رشته سخن را به دست گرفت و گفت من از این مسئله ناراحت بودم  چون شما را نمی شناختم و ظرف چند روز همدیگر را شناختن کار سختی است و این مسئله باعث ناراحتی من شده بود اما امروز که با شما روبرو شدم بسیار خوشحال که با طایفه شما وصلت میکنیم ،همه چیز به خوبی پیش میرفت  حال من منتظر مراسم خواستگاری بودم  اما ناگهان بدون مقدمه خواستگاری صحبت از مهریه شد ،عموی عروس تعداد سکه  را پیشنهاد داد  با شنیدن تعداد سکه من خواستم مراسم را ترک کنم اما جواد پسر دایی زن دادشم که کنار من نشسته بود دست مرا گرفت بشین  اینها مقدمه کار هست  من نشستم  و من ساکت کناری نشستم  و طبق قولی که به برادرانم داده بودم از هرگونه اظهار نظر خوداری کردم .بزرگان با هم صحبت میکردند تا اینکه عموی عروس خانم ۲ بار با عروس خانم صحبت کرد و تعداد سکه ها را تعیین کردند بعد از اتمام کار برادرم تقاضا کرد عروس خانم از میهمانان پذیرایی کند  عروس خانم با جعبه شیرینی وارد شد  وقتی به من رسید کمی سربه سرش گذاشتم جواد برادرزاده ام میگفت عمو چرا دست هایت میلرزد .همان روز برادرم از فامیل عروس تقاضا کرد تاریخ عقد را مشخص کنند  انها هم با بزرگواری فرمودند تاریخ را خودتان تایین کنید و به ما هم اعلام کنید .از منزل اقا یوسف خارج شدیم در بین راه رضا به مادرم گفت خاله من پسر خواهرت هستم و برای من سکه های زیادی گفتی اما چرا برای پسر خودت کم گفتی و شروع کرد به دست زدن و اواز خواندن و دختر خواهرم او را همراهی میکرد فردای ان روز باز به اتفاق عروس خانم گشتی در شهر زدیم روز بعد برادرم با من تماس گرفت و گفت مراسم عقد برای چه روزی هست من به اتفاق عروس خانم گفتیم برای پنجشنبه برادرم گفت امکان ندارد ما فقط یک روز فرصت داریم بهتر است مراسم را برای هفته بعد بگذاریم گفتم داداش هفته اینده ماه رمضان شروع میشود  گفت نگران نباش .مشکل از اینجا شروع شد من و برادرم تصمیم گرفته بودیم عقد و ازدواج با هم باشد اما برادر دیگرم گفت فقط عقد  ازدواج برای روزی که عروس خانم اماده رفتن باشد گفتم اجازه دهید با برادر بزرگمان مشورت کنیم وقتی با برادر بزرگم صحبت کردم گفت من از روز اول به فامیل عروس گفتم عقد و ازدواج با هم باشد حال نمیتوانم بدقولی کنم  اما اگر خودت مایل به ازدواج نیستی من شما را تحت فشار نمیگذارم .فامیل عروس پیغام داده بودند ما هنوز داماد را نشناختیم بهتر این است یک شب هردو خانواده کنار هم باشیم تا همدیگر را بهتر بشناسیم   برادرم گفت هر روز امادگی داشته باشند ما حاظر خواهیم بود .ماه رمضان شروع شد و اقا یوسف خانواده ما را برای افطار دعوت کرد بعد از صرف افطار  عموی عروس از ما عذر خواهی کرد و گفت هدف ما این است جمع خودمانی باشد و بهتر همدیگر را بشناسیم از من سوال کرد اقا عدالت شما اروپا کارتان چیست؟ من هم از اول ورودم به بلژیک و چگونه اقامت گرفتم و در این مدت چه کارهایی انجام داده ام و در اینده هدفم چیست تمام و کمال  گفتم و رشته سخن را به دادشم دادم انشب هم به خوشی تمام شد .مراسم عقد را برای روز دوشنبه تایین کردیم برادر بزرگم میگفت هزینه عروسی و تالار با من  اما من با تالار مخالف بودم  برادر دیگرم میگفت هزینه   عقد با من اما در باغ من ،من موافق بودم برادر بزرگم میگفت جشن عروسی و عقد را با هم بگیریم  اما برادر دیگرم میگفت فقط مراسم عقد من مخالف مراسم عقد در محضر بودم   و گفتم من یک بار میخواهم  ازدواج پس  من این  حق را دارم که جشن بگیرم  برادرم گفت ما مراسم عقد  را در محضر میگیریم و بعد از ان جشن مختصری میگیریم که اگر نتوانسی به ایران بیایی ما عروس را بفرستیم  در این صورت هم جشن گرفته ای هم مشکلاتت کمتر خواهد بود و قول داد برای ازدواج وقتی کارهای اداری عروس خانم تمام شد و من برای مراسم ازدواج برگشتم جشن مفصلی بگیرد من هم قبول کردم .برادر بزرگم گفت یا مراسم را در تالار بگیرید یا در غیر این صورت من شرکت نخواهم کرد .جلسه ای در منزل ما برپا شد و برای روز ۲شنبه تاریخ عقد تایین شد و عباس برادرزاده ام مسئول تدارکات شد و قرار بر این شد ۳۰۰ نفر دعوت کنیم ۵۰ نفر از فامیل عروس و بقیه از فامیل من  
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 3:31  توسط عدالت   | 

55

نگاهی به دختر خانم کردم  باورم نمیشد تمام نقشه های من بر اب شد جملاتی را که در ذهنم برای خداحافظی اماده کرده بودم فراموش شد ،مانده بودم چه بگویم در مورد چه چیزی صحبت کنم  دختری که در این مدت کمترین فاصله ما بین دو صندلی ماشین بود حال دستم را گرفت بهترین راه برای فرار از این مخمصه رفتن به منزل برادرم بود ،به خانم گفتم برویم منزل برادرم گفت نه با هم باشیم گفتم خانم هوا گرم شده و من تحمل گرما را ندارم  در ثانی هنوز صبحانه نخوردم  قبول کرد به اتفاق منزل برادرم رفتیم ،زن دادش تا ما را دید خوشحال شد گفت ناهار خوردید؟ گفتم زن داداش اول صبحانه را سوال کن گفت امروز ناهار میهمان من اما بروید رستوران گفتم زن داداش  با هم؟ گفت نه پول رستوران را او میدهد گفتم باشد و ۵۰۰۰ هزار تومان داد گفتم این پول ناهار  من پس دوستم چی گفت این پول کافی هست گفتم زن داداش کافی نیست ۵۰۰۰ هزار تومان دیگر داد، من هم از خدا خواسته به خانم گفتم برویم . به خانم گفتم رستورانی مد نظر شماست؟  گفت نه ،دلیل مهربان شدن ناگهانی خانم ذهنم را به خود مشغول کرده بود  چون شب قبل به شدت عصبانی بود و اگر عینک من نزد او نمانده بود به طور یقین حال در کنار هم نبودیم  اما از او سوال نکردم چرا نظرش عوض شده و اینچنین مهربان شده است .هوا به شدت گرم بود  با خود فکر مبکردم  کجا برویم و بعد از ناهار را باید چه کنیم ،ناگهان  کلید منزل رضا را دیدم  فکری به ذهنم رسید به خانم گفتم اگر موافق باشی کباب گرفته و به   منزل ما میرویم     گفت نه گفتم چرا ؟ گفت تو  همیشه با فامیل هستی حداقل امروز را با هم باشیم  ،گفتم خانم کلید منزل خواهرم را دارم اما انجا کسی نیست  اگر موافق باشی انجا میرویم و بعد از ناهار تا خنک شدن هوا استراحت میکنیم ،دو دل بود  گفتم خانم نگران هیچ چیز نباش  گفت قول مردانه میدهی گفتم  بله .جلو منزل خواهرم توقف کردم  گرما بیداد میکرد  وارد منزل شدیم  کولر را زدیم و تا خنک شدن سالن  به اتفاق سفره را اماده کردیم ،بعد از ناهار گفتم خانم اگر اجازه دهید من کمی استراحت کنم ،قبول کرد در گوشه سالن دراز کشیدم طوری که گرما اذیت نکند .دختر خانم هم نشسته بود گفتم شما هم استراحت کنید گفت نه راحتم حدس زدم  وجود من باعث ناراحتی اوست  به همین خاطر  با زبان بی زبانی به او فهماندم در حال حاظر  او  امانت میباشد و من هم خیانت در امانت را  جایز نمیدانم  اما  احساس ناراحتی  او را به وضوح میدیدم  به همین خاطر گفتم اگر  دوست داری با هم بیرون میرویم .برادر  بزرگم  زنگ زد گفت کجا هستی  از ترس  نگفتم  با خانم منزل رضا هستم  گفتم  منزل  برادرم هستم  گفت  ایا برای خانم  طلا  گرفتی؟ گفتم هنوز  نه  گفت امروز  با خانم برو  حداقل  مدل طلا را انتخاب کنید ،همین  زا بهانه کردیم و از منزل خارج شدیم  ،وارد خیابان ملاصدرا  شدیم  چند مغازه طلا فروشی باز بود اما هیچکدام را خانم نپسندید ،شب ساعت  ۹ به منزل برگشتیم  در بین راه برادرم زنگ زد و گفت با خانواده در باغ منتظر من و خانم میباشند گفتم داداش الان ساعت ۱۱شب میباشد و من دختر خانم را باید به منزلشان  برسانم  گفت خوب من هردوی شما را دعوت کردم  و گفت الان زنگ میزنم و از خانواده خانم اجازه میگیرم  ،بعد از ۱۰ دقیقه زنگ زد و گفت راه بیفتید  اجازه صادر شد  ، به راه افتادیم ۲۰ دقیقه بعد وارد باغ شدیم  برادرم  با خانواده منتظر بودند  با ورود ما همگی خوش امد گرمی گفتند و داماد یرادرم اقای محمودی گفت عمو خوش میگذرد؟  گفتم نه عمو  گفتم قدر این دوران را بدان و کمی سربسر من گذاشت.ساعت  ۲ برادر بزرگ خانم  smsجالبی فرستاده بود کلی خندیدیم  .ساعت ۴ صبح برادرم کبابی راه انداخت  و مقداری را لای نان پیچید و ما به راه افتادیم  ساعت ۵ من دختر خانم را جلو منزلشان پیاده کردم .روز یک شنبه کلاس اموزشی داشتیم  ساعت ۹  نوبت خانم ها بود و ساعت ۱۱ نوبت اقایان  کلاس هم تمام شد وبه منزل برگشتیم  روز ۲ شنبه قرار خواشتگاری منزل اقا یوسف بود  و مقرر شده بود ۲ الی ۳ نفر از فامیل ما باشند و همیشه دختر خانم  میگفت دعا کنیم روز ۲ شنبه همه چیز به خوشی تمام شود .روز ۲ شنبه ما  با ۲۸ نفر به منزل اقا یوسف حمله کردیم  ،خواهر خانم فرمودند ما گفتیم ۲ الا ۳ نفر  اما شما توجه نکردید گفتم خانم برادر بزرگم با گروهی دیگر  تا نیم ساعت خواهند امد .خانواده ها جمع بودند  من منتظر مراسم بودم ، برادربزرگم  هم با گروهی دیگر وارد شدند جواد گفت عمو خواهر زنت اگر قدرت داشت الان همه ما را از خانه بیرون میانداخت  داشت شیطنت میکرد ،گفت عمو اگر  خانواده عروس چیزی گفتند ابتدا ما همگی تو را کنک  مفصلی خواهیم زد گفتم چرا؟ گفت اینجوری  خواهند فهمید وقتی ما به عمویمان رحم نکردیم  به انها اصلا رحم نخواهیم کرد  همگی غش غش خندیدیم  ،من مجبور شدم از جواد کمی فاصله بگیرم چون با شیطنت های جوانی باعث خنده شده بود .مراسم  شروع شد  و برادرم  همه را به خانواده عروس معرفی کرد و متقابلا فامیل عروس به خانواده داماد معرفی شدند .من منتظر کوچکترین موضوع بودم تا جلسه را ترک کنم  اما ابتدا عموی عروس شروع کرد ان روز   روز جالبی بود هر کدام  از بزرگان رشته سخن را به دست میگرفتند  سعی میکردند بهترین جملات را به کار ببرند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 16:53  توسط عدالت   | 

55

قبل از مراسم خواستگاری و  چون من وقت زیادی نداشتم برای تسریع کار قرار شد جهت انجام ازمایش به دفتر خانه مراجعه و نوبت بگیریم ،روز ۳ شنبه برادر بزرگم  گفت امروز عصر مراسم عقد برادر خانمش میباشد  با دختر خانم  بیا هم مراسم  عقد شرکت کن و هم نوبت بگیر ما هم از خدا خواسته عصر با یار در مراسم شرکت کردیم  نامه های مربوطه را گرفتیم و قبل از شروع مراسم برادر زن داداش برادرم به من اشاره کرد شما زودتر بروید من تعجب کردم اما بعدا برادرم گفت چون از  مهریه برادرخانمش اطلاع داشته نمیخواست که خانم اینده ما متوجه مهریه  شود .ما از مراسم خارج شدیم و به اتفاق دختر خانم به منزل امدیم فردای ان روز به اتفاق به درمانگاه رفتیم و هردو  ازمایش خون دادیم و گفتند برای یک شنبه جواب خواهند داد زمانی که در درمانگاه از من عکس خواستند من عکس ۱۰ سال قبل را دادم مسئول قسمت به من گفت اقا این عکس خودتان هست؟ گفتم نه چون خودم عکس نداشتم عکس همسایه را اوردم گفت اقا خیلی پیر شدی گفتم اقا جوان بودم ولی در این مدت که با این خانم هستم پیر شدم  خندید و گفت حالا تازه شروع شده و ادامه داد پیر میشی شکسته میشی و کلی فرمایشات دیگر . هردو ازمایش خون دادیم بعد از اتمام ازمایش وقتی خارج شدیم دختر خانم گفتند باید یک سری ازمایش دیگر هم بدهیم گفتم دفتر خانه فقط این ازمایش هارا خواسته بود گفتند اینها ربطی به دفتر خانه ندارد قبول کردم  چون نخواستم از اول زندگی او را از خودم ناراحت کنم  گفتم پس امروز کارهایمان را انجام دهیم ،به اتفاق به انتقال خون مراجعه کردیم گفتند ساعت ۷  صبح  .گرمای هوا  حسابی مرا کلافه کرده بود به منزل برگشتیم  کمی استراحت کردیم  ،دختر خانم دوست داشت من وقتم را با او بگذرانم   و من هم دوست داشتم با فامیل باشم ،شب به اتفاق به پارک شهر رفتیم  وقتی وارد پارک شدیم من یک سوال پرسیدم همین باعث شد او از من ناراحت شود وگفت این چند روز را تو اصلا به حرف های من توجه نکردی و هرگاه از من ناراحت میشد کاملا ساکت میشد و حرف نمیزد و این باعث ناراحتی من میشد .وقتی در پارک از من ناراحت شد فاصله را از من بیشتر کرد و هیچ توجهی به من نمیکرد و به من گفت با اتوبوس به منزل خودشان برمیگردد و به من توصیه کرد به دنبال شخص دیگری بگردم،گفتم خانم من اجازه نمیدهم با اتوبوس برگردی در حال حاظر مسئولیت شما با من است .دختر خانم را به منزل خودشان رساندم   و به طرف منزل خودمان حرکت کردم با خود فکر کردم این خانم به درد زندگی من نمیخورد تصمیم گرفتم  وقتی به خانه رسیدم  با برادرم تماس گرفته وجریان را تعریف کنم  اما ناگهان  وجدانم به من نهیب زد  با احساسات  او بازی نکن هرچه با حودم کلانجار رفتم  موفق به قانع کردن وجدانم  نشدم  .وقتی وارد منزل شدم  برادرم ،مادرم  هردو  شروع به داد و بیداد کردن  تو گویی کبریتی را به انبار باروت زدند  فقط گفتم راحتم بگذارید  از خانه خارج شدم با خود تصمیم گرفتم ظرف ۲ الی ۳ روز به بستگانی که قول داده بودم  انها را زیارت کرده و قید اردواج کردن را زده و به بلژیک برگردم  .خیلی خسته بودم  به همین خاطر خودم را به منزل عباس رساندم  عروسمان با دیدن من خوشحال شد وقتی قیافه مرا دید گفت چه خبر شده ؟ فتم با دختر خانم بحث کردیم  و این دختر به درد زندگی من نمیخورد تلفن من زنگ خورد ،خواهرم سوال کرد کجا هستی گفتم میخواهم بروم کازرون هرچه خواهش کرد برگرد قبول نکردم وتلفن را قطع کردم تلفن من مدام زنگ میزد  به ناچار تلفن را خاموش کردم عروسمان به منزل زنگ زد و گفت عمو اینجاست تا ساعت ۳صبح نشستیم  عباس و خانمش سعی در ارام کردن من داشتند .ان شب تا صبح خوابم نبرد. ساعت ۵ صبح از منزل عباس خارج شدم  و به منزل رضا دامادمان رفتم منزل رضا از روز ورود من خالی و با تمام امکانات در اختیار من بود ،دوش گرفتم  وچون ساعت ۷ با دختر خانم قرار ملاقات داشتم  نمیدانستم باید سر قرار بروم یا قید همه چیز را بزنم ،با خود گفتم اگر تماس گرفت  خواهم رفت در غیر این صورت قید ازدواج در ایران را اینبار خواهم زد .روزها بدون عینک نمیتوانستم خارج شوم وقتی عینک افتابی را گشتم یادم امد نزد  دختر خانم جا مانده ساعت ۶.۳۰ به در منزل انها رفتم رنگ را فشار دادم  مادرش عینک مرا اورد گفت دخترش حالش خوب نیست گفتم مزاحم نمیشوم  کلی با من صحبت کرد و اخر الامر دخترش را صدا زد و گفت  با اقا عدالت برو ،لباس پوشید و قسمت عقب ماشین نشست و راه افتادیم هردو ساکت بودیم .برای اخرین بار از او سوال کردم خانم اگر راضی به زندگی با من نیستی هیچ اجباری در کار نیست و اگر راضی هستی  تا برویم انتقال خون گفت باید بیشتر فکر کند گفتم پس  به انتقال خون میرویم .وارد انتقال خون شدیم  گفتم خانم من نیاز به ارمایش خون شما ندارم اما به خاطر شما من ازمایش را انجام میدهم .گفت اگر صبحانه نخورد حالش بد خواهد شد گفتم برو صبحانه بخور او رفت و من منتظر بودم  تقریبا ۲ ساعتی طول کشید تا  ازمایش را دادم ، در این مدت از دختر خانم خبری نبود  نگران شدم  از ساختمان انتقال خون امدم بیرون دیدم با تلفن صحبت میکند وقتی مرا دید سرش را پایین انداخت و کناری ایستاده و به صحبت کردن ادامه داد ،این کار او قابل بخشش نبود ،با خود گفتم دیگر تمام شد اما باید دوستانه از او خداحافظی کنم ،نزد او امدم و گفتم خوب حالا  کجا برویم؟ گفت نمیدانم  من هم جایی به نظرم نمیرسید با خود گفتم خیابان چمران بهترین  محل برای خداحافظی هست ،  گفتم بریم چمران و گفت برویم ،وارد خیابان چمران شدیم گرما داشت شروع میشد ماشین را کناری پارک کردم  به راه افتادیم  نمی دانستم از کجا شروع کنم و چگونه خداحافظی کنیم که با احساسات او هم بازی نشود، به راه افتادیم و کم کم  شروع به صخبت کردن کردم  داشتم زمینه را فراهم میکردم  که کلید از دستم افتاد  خم شدم  کلید را برداشتم   ناگهان دختر خانم دستم را گرفت و فشار داد نگاهی به او کردم

ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 2:57  توسط عدالت   | 

54

قبل از ایتکه شماره تلفن بگیرم  قرار ملاقات هایمان توسط رابطین  یعنی  برادرم و اقا یوسف گداشته میشد  وبعد از اینکه شماره تلفن گرفتم  کمی راحت شدم و قرار ملاقات مستقیم توسط خودمان گذاشته میشد  البته با اطلاع خانواده ها  و همیشه کنترل  از راه دور بودیم  و این باعث خوشحالی من بود  .صحبت های روزمره به پایان رسیده بود سوال ها شده بود و جواب ها هم داده شده بود تا اینکه به مرحله مهریه رسیدم  خانم گفتند مهریه برایشان مهم نیست  مهم توافق هست که ظاهرا داریم .یک روز  به خانم زنگ زدم و گفتم فردا بیا با هم بریم بنیاد جانبازان  گفت چرا؟ گفتم هم فال است و هم تماشا  هم با همدیگر صحبت مبکنیم و هم کار مرا انجام میدهیم گفت  باشد  فردای ان روز با هم سری به بنیاد جانبازان زدیم  و حدود ساعت ۱۱ از بنیاد خارج شدیم  من هم کم کم به گرما عادت کرده بودم  پارکی نزدیک بنیاد بود وارد شدیم  و  طبق معمول  کنار هم کمی با فاصله  نشستیم  باز من مهریه را سوال کردم  اینبار گفتند هرچه بزرگتر ها تصمیم  بگیرند ،از پارک خارج شدیم  حدود ساعت ۲ بعد از ظهر من خانم را نزدیک منزلشان پیاده کردم  و به منزل امدم  .فردای ان روز  هر چه دنبال بهانه گشتم تا موردی پیدا کرده و به خانم زنگ بزنم موردی پیدا نکردم  تا اینکه ساعت ۱۱ دل به دریا زده و زنگ زدم  اما گوشی را برنداشت چند بار زنگ زدم  تا اینکه بعد از ظهر تلفن خانم خاموش شد کمی نگران شدم، وقتی دختر خانم جواب نداد  من گفتم بیخیال این یکی   اما به کسی چیزی نگفتم  .سیل تلفن ها بود که به منزل ما میشد و هرکدام از دوستان خواهرم  ادرس و شماره تلفن دختری را میداد   ان روز هم خواهرم شماره تلفن دختری را به من داد ،با شماره تلفن دختر خانم جدید تماس گرفتم و برای همان روز ساعت ۴ قرار ملاقات گذاشتم  ،ساعت  ۴  بادختر خانم جدید تماس گرفتم  و گفتند  در لابی هتل هما منتظر من هستند ،وقتی وارد  هتل هما شدم دیدم دختر جوانی با یک خانم  نشسته  حدس  زدم  دختر مورد نظر باید باشد  سلامی کرده و نشستم  ابتدا خودم را معرفی کردم  و همه چیز را  وارونه گفتم و گفتم اه در بساط ندارم   بنده خدا چیزی نگفت  ،مادر دختر  خودش را معرفی کرد  و بعد دخترش را  معرفی  کرد  ،اجازه گرفتم  و چند  سوال پرسیدم  و با دقت تمام  جواب ها گوش  میکردم  اخرین سوال را که پرسیدم    مادر دختر و خودش  به اتفاق گفتند تا شنبه باید منتظر جواب باشم از انان خداهافظی  کردم  و به منزل  برگشتم    . برادرم زنگ زد گفت امروز کجا بودی گفتم منزل تعجب کرد و گفت مگر امروز با دختر خانم نبودی ؟گفتم نه گفت چرا ؟گفتم نمی دانم  ،گفت زنگ زدی ؟ گفتم تلفن خانم خاموش بود گفت کمی صبر کن  بعد از ۱۰ دقیقه زنگ زد و کلی بدوبیراه به من گفت دلیلش را پرسیدم  گفت تو دختر را ناراحت کردی گفتم داداش به خدا دبروز من چیزی نگفتم  گفت من مجدادا زنگ میزنم  اگر قبول ورد فردا با هم صحبت کنید  گفتم چشم  ،نیم ساعت بعد برادر دیگرم زنگ زد طبق معمول گزارش باید میدادم وقتی جریان را گفتم گفت صبر کن من با اقا یوسف صحبت کنم گفتم  داداش صحبت کرده  چیزی نگفت تلفن را قطع کرد  ۲۰ دقیقه بعد زنگ زد تا گفتم الو  سیل بد و بیراه  بود از طرف برادرم  حواله ما شد ،من فقط  شنونده بودم و داداش گاهی من را تهدید و گاهی من را نصیحت میکرد و گفت از این به بعد  اختیار تو با برادرانت  هست  در این  موارد من نباید  اظهار نظر کنم گفتم چشم گفت  الان زنگ بزن و برای فردا قرار ملاقات بگذار گفتم اجازه بده اینبار دختر زنگ بزند  باز برادرم عصبانی شد اقای محمودی داماد برادرم گوشی را گرفت  کمی نصیحت کرد گفتم  اقا  چشم  ما دست هایمان بالا هست ، ان شب به دختر خانم SMSفرستادم  در جواب  گفت  فردا اگر کمی جدی صحبت کنی  بهتر است  .فردای ان روز  ساعت ۱۰ صبح با خانم به اتفاق به استانه (مکان زیارتی ) رفتیم  بعد از کلی صحبت کردن به توافق رسیدیم  و گفتم بیا دست بدهیم و پیمان ببندیم  دست دادن را قبول نکرد  ،تا به اینجا هیچ هیجانی نداشتم ، بعد از استانه  به منزل برادرم رفتیم  و بعد از ظهر طبق معمول دختر خانم را نزدیک مزلشان پیاده کردم  جالب اینجاست تا ان روز ادرس منزلشان را نمی دانستم .  خواهرم  ما را دعوت کرده بود  ان شب  خانواده ما ،خانواده کریم ،برادرانم و خانواده اقا یوسف دعوت بودیم ،بعد از شام  چون تعداد زیاد بود  گروه گروه شده و هرکس  بابت موضوعی صحبت میکرد  هدایت ،خانم کریم و خانم اقا یوسف با هم صحبت میکردند  من و اقا یوسف با هم بودیم ،اقا یوسف وضعیت مرا سوال کرد  و تمام و کمال   وضعیتم را گفتم  و گفتم  من  از نظر اقتصادی  زیر صفر هستم  نه در  اروپا و نه در ایران چیزی ندارم   .از فردا  قرار خواستگاری برای  هفته بعد  مشخص شد ،خانواده دختر خانم فرموده بودند ۲ الی ۳ نفر از خانواده ما جهت خواستگاری به منزل اقا یوسف برویم. هر روز من با دختر خانم  از منزل خارج میشدیم و گاهی اوقات  دیر وقت هرکس  به منزل  خود میرفت  دختر خانم  مرا از روز خواستگاری میترساند  و انچنان برخورد  خشکی داشت که من فکر می کردم هیچگونه احساسی نسبت به من ندارد اما من هم هیچ ترسی نداشتن  با خود میگفتم این نشد یکی دیگر

ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 0:56  توسط عدالت   | 

53

از هتل خارج  شدیم  هوا تاریک شده بود   از منزل تماس گرفتند و گفتند سریع خودت را برسان عده زیادی از فامیل برای دیدن تو امده اند  گفتم   من وسط شهر هستم  و ترافیک سنگین  خانواده کریم را پیاده کردیم  .من سعی میکردم  پشت  چراغ قرمز توقف کنم و همینطور برای عابرین پیاده و این باعث ناراحتی سایر رانندگان  میشد ، در یکی  از خیابان ها که یک طرفه بود  اتومبیلی  از  روبرو امد و سپر به سپر من توقف کرد و سر من داد زد برو عقب فکر کردم من اشتباه امده ام  وقتی اتومبیل های دیگر را دیدم و تابلو را  مطمئن شدم اشتباه نکرده ام ، به برادرزاده ام گفتم عمو  رانندگی در این وضعیت برای من خیلی سخت است  لطف کنید شما رانندگی کنید  گفت عمو جان اینجا ایران است  رعایت قانون رانندگی معنی ندارد  گفتم عزیزم  قانون همه جا قانون هست  و قانون شب و روز ندارد  .وقتی به منزل رسیدیم  مهمانان رفته بودند ،همه اهل خانواده با بیصبری منتظر  نتیجه بودند  گفتم  بی نتیجه بود مادرم با نومیدی گفت  من میدانم  تو قصد ازدواج نداری  گفتم مادر به جان خودت قصد ازدواج دارم  اما  نه با هر کسی .یک هفته گذشت هرکدام از اعضای خانواده دختری پیشنهاد میکردند  تا اینکه جاری خواهرم  گفته بود یکی از همسایگانش دختر خوبی دارد و او ابتدا صحبت کرده و نتیجه را به خواهرم خواهد گفت  ۲ روز بعد  خواهرم زنگ زد و شماره تلفنی داد  یکی دیگر از خواهرانم با خانواده دختر صحبت کرد  و سوال کرد ایا برادر شما اهل نماز هست  به خواهرم گفتم  بگو  برادرم  اخوند نیست و به خواهرم گفتم ادامه نده  .یک روز برادر بزرگم امد گفت فردا ساعت ۷ من با خانواده دختری  قرار ملاقات گذاشته ام قرار است شما همدیگر را ببینید  وقتی مشخصات دختر را سوال کردم گفت خواهر خانم یکی از بهترین دوستانم میباشد اما در مورد دختر اطلاعی ندارم اما خانواده دوستم بسیار با شخصیت هستند ،ساعت  ۶ بعد از ظهر به رضا برادر زاده ام زنگ زدم گفتم عمو بیا من را به این ادرس ببر رضا سریع امد و من به محل قرار رفتم  برادرم کمی زودتر امده بود  به من زنگ زد گفت کجا هستی ؟ گفتم محل قرار، گفت نیستی گفتم به خدا هستم  وقتی ادرس داد متوجه شدم ۵۰۰ متری با من فاصله دارد ،وقتی من رسیدم دیدم  ۲ خانم و یک مرد  به طرف برادرم امدند و خوش و بش گرمی کردند برادرم من را معرفی کرد و اجازه گرفت من با دختر کمی با هم صحبت کنیم انها قبول کردند من با دختر از انها فاصله گرفتیم حدود ۳ ساعت با هم صحبت کردیم  ظاهرا دختر مورد نظر من همین بود  برادرم امد از من خداحافظی کرد و گفت هر وقت صحبت های شما تمام شد زنگ بزن محسن خواهد امد  بعد از ۳ ساعت به محسن زنگ زدم  به اتفاق دختر از درب خارج شدیم  از خواهر دختر و شوهر خواهرش تشکر کردم و قرار ملاقات بعدی برای فردا گذاشته شد ، روز بعد همان ساعت  دختر یاد شده با خانواده و من با خانواده وارد پارک شدیم  خانواده ها با هم اشنا شدند  برادرم  به من اشاره کرد بلند شدم کمی دورتر که شدیم با عصبانیت گفت این سیگار را چرا اوردی و گفتم برادرم من سیگاری هستم گفت  من به خانواده دختر گفتم نو سیگاری نیستی گفتم برادر جان من سیگار را ترک کرده بودم  اما حال میکشم اجبارا سیگار را در ماشین گذاشتم و برگشتم  مجدادا با اجازه خانواده ها ما برای ادامه صحبت از انها جدا شدیم ، صحبت ها ادامه داشت در حین سوال کردن به تمام نکات ریز  جواب ها فکر میکردم  گاهی او سوال میکرد و گاهی من ،وقتی خانواده  دختر زنگ زدند گفتم بگو انها بروند من خودم شما را میرسانم ،هوا تاریک شده بود ما از پارک خارج شدیم شماره تلفن دختر را خواستم گفت درست نیست چون هنوز ما به توافق نرسیدیم(شاید اگر شماره تلفن را میداد   قرار بعدی را نمیگذاشتم) .ان روز هم گذشت  فردای ان روز خانواده من به منزل  دختر مورد نظر رفتند   این اولین باری بود که تمام اعضای خانواده به اتفاق نظر موافق داشتند .    خواهرم  امد  و گفت  داداش اجازه میدهی من بروم سوریه  ؟ گفتم  نه چون  امدم  ایران با تمام اعضای خانواده باشم  گفت مسافرین  حاضر و منتظر من هستند  پس مسافرت را به بعد موکول میکنم  گفتم نه خواهرم  اگر  مسافرین  اماده حرکت هستند پس راه بیفت .خواهرم رفت .قرار بعدی  من شماره تلفن خواستم  و او شماره تلفن را داد لازم به ذکر است بار ها برادرم به من گوشزد میکرد مواظب باش خطایی نکنی که دوستی ۲۰  ساله من و دوستم به هم بخورد  و همیشه از خانواده دوستش تعریف و تمجید میکرد .خوشحال بودم از اینکه خانواده دختر با وجود  با اصالت بودن  چنین  موقعیتی را به من داده اند که بیشتر با هم صحبت کنیم  شخصیت خانوادگی دختر  و خوبی های دوست برادرم  اقا یوسف و خانم  مهربانش مرا  بیشتر مجذوب خودشان کرده بود  و در این مدت هرگز  دختر مورد نظر پا را از گلیم خود درازتر نمیکرد

ادامه دارد   

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 0:45  توسط عدالت   | 

52

به منزل برگشتیم   هنوز من  گیج  بودم  ابتدا باورم نمیشد  در  شیراز  و محلی که چندین سال قبل ان را ترک کردم حال قدم  میزنم  و دوم  از طرز برخورد نانوا  و  ۵۰۰ تومانی مادرم .صبحانه  مختصری خوردم  مادرم  گفت  کمی استراحت کن  گفتم مادر جان  به اندازه ۱۰  سال باید نگاهت کنم و گفتم خواب از من فراری است  .از  ساعت  ۷ صبح  خانواده جمع شدند  و همه در تکاپوی پذیرایی بودند ،از ساعت  ۱۰  دوستان و فامیل  شروع به امدن کردند .خواهرم  با اشپز کاروانش تماس گرفت و گفت خودت را سریع برسان ، بنده خدا امد  و سوال کرد چند نفر میهمان دارید ؟ طبقه بالا و پایین  مملو  از بستگان  و فامیل  بود  جوانانی را که نمیشناختم  یا خودشان را معرفی میکردند  یا اینکه  سوال میکردم  .ان روز  سخترین و شاد ترین زندگی من بود  شاد بودم به خاطر اینکه با خانواده و فامیل بودم و سخت به خاطر اینکه تنهایی ده ساله باعث شده بود شلوغی به شدت ازارم دهد و شدت گرما  غیر قابل تحمل بود ، به نوعی میخواستم از شلوغی فرار کنم  اما ان شب را تحمل کردم  ،رختحوابم را کنار رختخواب مادرم پهن کردند اما از شدت گرما خوابم نبردهمان شب تلفن یکی از دوستان را که ۱۰ سال بیخبر بودم پیدا کرده و با او تماس گرفتم  بعد از کلی سربسر گذاشتن  خودم را معرفی کردم  از خوشحالی فریاد زد و گفت فردا حتما خواهد امد گفتم علی جان هوا گرم است و راه طولانی به خودت زحمت نده گفت این حرف ها نیست .ادرس دادم و برای ساعت ۱۰ صبح در ۱۵ کیلومتری  شیراز قرار ملاقات گذاشتیم .   فردای ان روز یعنی روز جمعه برادرم  دوستان و فامیل را به باغ دعوت کرده بود . علی با من تماس گرفت و گفت صبح زود از برازجان خارج شده و حال در شیراز میباشد ادرس را از من خواست  خواهرم ادرس منزل را داد  با دیدن علی چشمانم پر اشک شد  همدیگر را بغل کردیم   به علی گفتم برادرم ما را دعوت کرده گفت بیخیال همینجا میمانیم  بیشتر خوش میگذرد  کمی با علی نشستیم  و او را قانع کردیم که به اتفاق به باغ برویم .برادرم تماس گرفت و گفت کجا هستید گفتم  الان راه میافتیم  همگی براه افتادیم  علی به من گفت من و تو با هم میرویم  گفتم علی جان ماشین دارم گفت میخواهیم با هم باشیم  من به اتفاق علی و خانواده اش و خانواده به راه افتادیم .در بین راه کلی از مدعوین را دیده و خوش بشی کردیم ،وقتی وارد باغ شدیم  جمعیت زیادی را مشاهده کردم و اجبارا با تک تک انان روبوسی کرده و نشستیم  هرکس به  نوعی دوست داشت با من صحبت کند  شدت گرما و شلوغی داشت دیوانه ام میکرد  به دامادمان گفت  دارم دیوانه میشوم  بیا  از اینجا خارج شویم گفت کمی تحمل کن  تا ناهار سرو شود بعد از ناهار   با دامادمان به قسمت خلوت باغ رفتیم  بعد از یک ساعت تلفن من زنگ زد برادرم  گفت زود بیا مردم میخواهند خداحافظی کنند زود برگشتم  دوستان دسته دسته امده از من خداحافظی کردند .شب به منزل برگشتیم  و به رضا دامادمان گفتم رضا جان  شلوغی بدجوری ازارم میدهد  گفت  کمی تحمل کنی عادت خواهی کرد .روز شنبه دعوت هیچکسی را قبول  نکردم  اما  میهمان را نمیشد کاریش کرد .از روز اول کریم  خانواده را تحت فشار گداشته بود که حتما دختری را برای عدالت پیدا کنید و تا ازدواج نکرده اجازه بازگشت ندهید .شنبه عصر خانم کریم با من تماس گرفت و گفت دایی برای فردا ساعت ۶ عصر با کسی قرار نگذار  گفتم چرا ؟ گفت خواهرش دختری را میشناسد و با ان دختر صحبت کرده و اگر من موافق یاشم بایستی با ان دختر صحبت کنم گفتم چشم زن دایی .فردا  دختر برادرم  با ماشین امد  به اتفاق به منزل پدر زن دایی رفتیم  و ار انجا  او ، خواهرش ،سنا،مارال ،برادرزاده ام و من به راه افتادیم  ترافیک  سنگین و بد رانندگی کردن سایر رانندگان باعث شده بود من با ترس و لرز رانندگی کنم  با نیم ساعت تاخیر به محل قرار رسیدیم  بنده خدا ان دختر امده بود و برگشته بود وقتی خواهر زن کریم تماس گرفت گفت تا ۱۰ دقیقه دیگر خواهد امد.دختر مورد نظر با عصبانیت  وارد شد  عذر خواهی کردیم و گفتیم ترافیک بود گفت بهانه همیشگی ایرانی ها . با دختر مذکور کلی صحبت کردم  هیچگونه تفهامی نداشتیم  همانجا عذرخواهی کرده و خداحافظی کردیم  ،برای صورت حساب  به پیشخوان مراجعه کردیم  یرادرزاده ام گفت عمو میهمان من هستید  وقتی فیش را دیدم  فکر کردم  ۱۷۵۰ نوشته اما خانم  دیدم برادرزاده ام ۱۰ تا اسکناس شمرد  گفت  عمو مگر چقدر شده گفت ۱۷۵۰۰ تومان چشمان من گرد شد  گفت عمو  خیلی ارزان حساب کرد گفتم چی؟ کلی خندید  گفت عمو ۱۰ سال پیش را فراموش کن  ایران عوض شده

ادامه دارد  

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 23:55  توسط عدالت   | 

قسمت 52

حدود نیم ساعت  بعد  شهر زیبای شیراز را از دور  دیدم  چشم از زمین بر نمیداشتم  .شب شیراز واقعا از  اسمان دیدنی است سعی کردم  شهر را به خاطر بیاورم  اما امکان نداشت  .بیقرار  بودم  دوست داشتم  هرچه زودتر هواپیما به زمین بنشیند  اما گویی زمان  از حرکت ایستاده بود  هر لحظه چراغ خیابان ها  بزرگ و بزرگتر  میشد  هواپیما چرخی زد  و به باند نزدیک شد  تکان شدید هواپیما بیانگر نشستن  هواپیما بود وقتی از سرعت هواپیما کاسته شد  ناخوداگاه  منتظر توقف کامل هواپیما نشدم و   کمربند  ایمنی را باز کرده و از روی  صندلی بلند  شدم  اطرافیان  و خصوصا دو خانمی که کنار من نشسته بودند وضعیت روحی مرا درک کرده بودند به همین خاطر راه را برای من باز کردند شور و حال عجیبی داشتم به سمت درب هواپیما حرکت کردم  .هواپیما هنوز در حال حرکت بود  مسافران جلوی درب خروجی جمع شده بودند .درب  باز شد  ،بعد از ۱۰ سال و اندی برای اولین بار بوی خوش هوای شیراز را استشمام کردن  این بو  بهترین بوی دنیا  هست .از پله ها به سرعت پایین امدم  نرسیده به اتوبوس  زمین را بوسیدم  و از خدای خودم تشکر کردم  که این نعمت را به من ارزانی داشت .مردی که قبل از من سوار اتوبوس شده بود با دیدن این صحنه لبخندی  بر لبانش نشست  همسفران را فراموش کرده بودم و فکر و ذکرم  شده بود رود تر رسیدن به عزیزان .وقتی وارد سالن شدم  صف طویلی را مشاهده کردم   در صف ایستادم  و فقط بیرون را نگاه میکردم ، هنوز جند لحظه نگذشته بود  ناگهان  برادرم را دیدم  همدیگر را بغل کردیم  اری اولین عضو خانواده را  دیدم .برادرم از بی صبری  به پای پلکان هواپیما امده بود  اما قبل از رسیدن او من سوار اتوبوس شده بودم  میگفت  وقتی  مرا در میان مسافرین ندیده  با نومیدی فکر کرده من از پرواز جا مانده ام .پاسپورتم را دوست برادرم از من گرفت ک گفت برو  گفتم پاسپورتم  گفت نگران نباش زودتر برو بیرون  مردم منتظرند .بدون اینکه منتظر مهر ورود پاسپورت باشم  امدم بیرون  و منتظر چمدان هایم شدم  ،با برادرم صحبت میکردم  اما بیرون را نگاه میکردم  کسی را نمیشناختم  از برادرم  سوال کردم  فقط  تو امدی؟  گفت  نه انهایی که از ان طرف  شیشه دست تکان میدهند  فامیل خودمان هستند .کریم هم به ما ملحق  شد بعد از گرفتن  چمدان ها برادرم گفت تو برو  استقبال کنندگان به حدی  بود  که به زحمت میشد قدم برداشت  .وقتی از درب وارد سالن شدم  دختر  برادرم  اولین نفری بود  دست بر گردنم انداخت  بر لبانش  خنده و در چشمانش اشک جمع شده بود. یکی  یکی جوانان را به من معرفی کردند  ،خدای من  وقتی من ایران را ترک  کردم همه انها بچه بودند  اما حال هر کدام یلی شده بودند به همین خاطر انها را نمیشناختم  ،مادرم را سوال کردم  گفتند  کنار  تو  ایستاده  دست بر  گردن  مادرم انداختم  و به اندازه تمام مدت  دوری  بوسیدم  .هر کس  مرا به سمتی میکشید  و میگفت با ما بیا  تا اینکه عباس  دست مرا گرفت و  گفت  فقط با من ، با جواد ،زن و پسر عباس و عباس   به راه افتادیم  در بین راه کلی  سر به سرم  گذاشتند .ساعت  حدودا  یک  صبح  به منزل رسیدیم  چند دقیقه بعد  گفتند  بیا  برویم داخل  حیاط گفتم مگر  چه خبر است  ؟گفتند  بیا مردم منتطرند  وقتی وارد حیاط شدم  در اوج ناباوری دیدم گاوی  را اماده قربانی کردن هستند  هرچه اصرار کردم  قبول نکردند  .قصاب دست به کار شد  و اعضای خانواده هر کدام  به نوعی  خود را به من میرساندد اما دختر برادرم یک لحظه مرا تنها نمیگذاشت  .قصاب مشغول بود ما به سالن برگشتیم  سمت راست  من  برادر بزرگم نشسته بود  سمت چپ  برادر دیگرم  با امدن  مادرم  من جا را برای مادرم  باز کردم  و خود  جلوی پای مادرم نشستم  .منزل  شلوغ بود  ساعت ۴  صبح مادرم  گفت کمی استراحت کنید  فردا مهمان زیادی داریم . هرکس  به اتاقی  رفت  اما من ،مادرم و خواهرانم نشستیم ،ساعت ۷  صبح مادرم  گفت  کی میرود نان بگیرد؟ گفتم  من  مادرم  گفت نه تو خسته هستی  گفتم مادر  میخواهم  هوایی تازه کنم و  هم نگاهی به محل  کنم گفت تاتوایی را بلدی؟ گفتم پیدا میکنم  مادرم ۵۰۰ نومان به من داد  گفتم مادر  صبح به ابن زودی  کی ۵۰۰ تومانی را خورد خواهد کرد؟  زیاد نیست  و  فقط برای صبحانه نان بگیر با تعجب پرسیدم ۵۰۰ تومان زیاد نیست؟ گفت  نه  از خانه خارج  شدم  به طرف  رفتم  خبری از نانوایی نبود   محله  را بلد نبودم  به طرف خانه برگشتم  به زحمت خانه را پیدا کردم  زنگ درب خانه را زدم گفتم مادر من نانوایی را پیدا نکردم  یکی را با من بفرست  .صادق خواهر زاده ام    امد به اتفاق  به نانوایی رفتیم  .صادق ۵۰۰ تومانی را نانوا داد و تعداد کمی نان گرفت  تعجب کردم  سوال کردم اقا  نان  قرصی چند است؟  نانوا با عصبانیت  گفت  قرصی ۲۸ تومان  و نگاهی عاقل اندر سفیه کرد  اقا شما از کجا امدید  که قیمت نان را نمیدانید؟ من چیزی نگفتم مشتری ها به طرف من برگشتند  صادق  گفت داییم تازه امده .

ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 1:21  توسط عدالت   | 

قسمت 51

دریا شکوه بردم از شب دشت، وز این عمری که تلخ تلخ بگذشت، به هر موجی که می گفتم غم خویش؛ سری میزد به سنگ و باز می گشت .!

روز ۲ شنبه  تاریخ ۱۲  جوییه   یا  همان  جولای  مصادف با ۲۱ تیر صبح  از خواب بیدار شدم و اماده سفر شدم  اری سفری پر ماجرا در پیش بود .ساعت ۸ صبح دوستان ترکیه ای یکی بعد از دیگری با من تماس گرفتند و ساعت حرکت را پرسیدند.ساعت ۹  صبح همان روز در قهوه خانه ای در نزدیکی منزل جمع شدیم  بعد از صرف چای   مسعود ، یووز  و قدیر اعلام کردند با اتومبیل خودشان مرا به المان خواهند رساند از تک تک انها تشکر کردم جالب اینجا بود رمضان هر روز زودتر از ساعت ۱۰ صبح بیدار نمیشد اما ان روز از ساعت ۷ بیدار شده و منتظر من بود .کلید اپارتمان را جهت کنترل نامه ها به رمضان دادم  با دوستان روبوسی کرده  و با قدیر به طرف المان راه افتادیم  گرما شروع شده بود   حدود ۳ ساعت بعد  به شهر اسن رسیدیم   قدیر  کمی استراحت کرد  و به طرف بروکسل راه افتاد  عصر ان روز با سنا ، مارال و کریم در شهر اسن چرخی زدیم  و فردای ان روز با نوشین خانم  کمی خرید خرید کردیم  و چمدان هایمان را برای اخرین بار کنترل کردیم  ان شب تا صبح  خواب از من فراری شد .ساعت ۷  صبح  شهریار  با خانمش  همگی ما را تا ایستگاه قطار مشایعت کرد   کمی بعد سوار قطار سریع السیر اسن فرانکفورت  شدیم .۲ ساعت بعد وارد  فرودگاه  بزرگ فرانکفورت شدیم  وقتی چمدان ها  را تحویل دادیم مسئول بار گفت  ۱۵  کیلو اضافه بار دارم  ۵ کیلو از بار   را  داخل ساک دستی گذاشتم و باقی مانده را معادل ۱۵۰ یورو پرداخت کردم  و به قسمت  کنترل پاسپورت رفتیم   و از انجا به سالن انتظار  رفتیم  .نیم ساعت بعد   به طرف هواپیما رفتیم  ،هواپیمایی غول پیکر  با امکانات عالی . خلبان به زبان انگلیسی وعربی  به مسافران  خوش امد گفت و ۱۰ دقیقه بعد  با پیمودن  کلی راه وارد باند پرواز شد و ساعت   ۱۱.۴۵اوج  گرفت  باورم نمیشد  مسافر ایران هستم .کریم و خانواده اش کمی از من دورتر بودند  و همین امر باعث شد کمی حوصله ام سر برود  .صندلی  کنار من مرد جوانی نشسته بود  و انگلیسی را به راحتی  صحبت میکرد  .بعد از  مدتی  خدمه هواپیما  پتو و  گوشی  برای  شنیدن موزیک  بین مسافران پخش کرد  .ابتدا  من از  طریق  تلوزیون  جلوی صندلی  مسیر  پرواز را نگاه کردم  و کمی هم به حیان وحش نگاه  کردم   اما همچنان بی حوصله بودم  با توجه به بیخوابی دیشب  سعی کردم  کمی بخوابم  اما  امکان نداشت با مرد جوان خوش و بش کردم  و ملیتش را پرسیدم  گفت کانادایی هست  پدر و مادرش پاکستانی  او از من سوال کرد گفتم ایرانی هستم  و ساکن بروکسل  .سوال کردم ایا فرانسوی زبان است یا انگلیسی  گفت  فرانسوی زبان است  وقتی با او فرانسوی صحبت کردم  خیلی خوشحال شد  و همین باعث شد  یکی ۲ ساعت سرگرم باشیم  .ساعت  ۶  ساعت  وارد فرودگاه بحرین شدیم   .وقتی از هواپیما خارج  شدیم چنان  حرارتی  به صورتم  خورد که وحشت کردم  هوا بسیار   شرجی و گرم  بود .سریع وارد سالن شدیم پاسپورت ها مهر کرده و وارد سالن  بزرگی شدیم  با خواندن  مانیتور های بزرگ  سالن   سالن ایران را پیدا کردیم  .من و سنا برگشتیم  به طرف سالن اصلی  بعد از مدتی من سنا را گم  کردم  همه مسیر  را گشتم اما از سنا خبری نبود و نیم ساعت به پرواز  مانده بود وقتی برگشتم نزد خانواده سنا کنار پدرش ایستاده بود  به شوخی به سنا گفتم چرا من را گم کردی .در سالن انتظار  وقتی ایرانیان را دیدم  متوجه شدم   مسافران  از امریکا، اروپاو کشور های عربی حوزه خلیج فارس هستند  .هواپیما ۲۰ دقیقه تاخیر کرد  و این ۲۰ دقیقه مصادف با ۲۰  ساعت بود .درب  سالن به طرف هواپیما باز شد  اینبار  هواپیمایی  کوچک  اما تمیز و مرتب   ،سوار  شده  و بعد پیمودن ۵ دقیقه وارد باند پرواز شد  .کنار  من  ۲  خانم میانسال نشسته بود  وقتی از من سوال کردند چندمین  سفر من به ایران است و گفتم  اولین  بار  کلی  سربسرم گذاشتند   تا اینجا هیچ  هیجانی نداشتم  . نگاهی  به  بیرون انداختم  جز  تاریکی  محز  و صدای هواپیما  چیز  دیگری  دیده و شنیده نمیشد  . بعد از  مدتی  ناگهان  چراغی را دیدم  که از دور  سو سو  میزد  از  اینکه وارد  خاک ایران شده بودم  از خوشحالی در پوست نمیگنجیدم

ادامه دارد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 14:25  توسط عدالت   | 

قسمت 50

 زن صاحب  خانه  به من گفت  از این به بعد  دوست  من حق ندارد به منزل من بیاید   گفتم  این غیر ممکن است  اختیار من  دست شما نیست  و شما حق دخالت  در زندگی من را ندارید  من هرکس را که مایل  باشم به منزلم  خواهم  اورد ۰یکی  دوساعت  ۴ نفری  نظافت کردیم  و صاحب خانه   با همسرش  من و زن بلغاری  را تنها گذاشته و رفتند از طرفی  هر از گاهی دوستم  به من  زنگ میزد و سوال میکرد  چقدر  تمیز کردید   وقتی به دوستم گفتم  صاحب خانه   رفته است  گفت  تو با کی هستی؟  گفتم  من و زن بلغاری تنها هسنیم  شروع به داد و بیداد کرد گفت زنگ  بزن  یکی از دوستانت بیاید گفتم نگران  نباش گفت  نه حتما زنگ  بزن تا یکی از دوستانت بیاید    گفتم  مزاحم کار من نشو و تلفن را قطع کردم ،  بعد از  ظهر   مقداری  وسایل اعم از خوراکی و سایر لوازم منزل به زن بلغاری دادم و از او تشکر کردم  ، زن بلغاری دستمزدش  را خواست گفتم از  صاحب خانه بگیر  .عصر  دوستان ترک که ۲ برادر بودند  زنگ  زدند  گفتم  منزل هستم  گفتند بیا قهوه خانه با هم چای بخوریم  نزد  دوستان رفتم    شب  به منزل برگشتم  خواستم  غذا درست کنم  وقتی  درب  یخچال را باز  کردم بوی  بدی  در اتاق پیچید   وقتی نگاه کردن  دیدم کلیه مواد غدایی  گندیده است  به صاحب خانه زنگ  زدم  گفت  ۴  روز  قبل  یخجال را از برق کشیده ، گفتم بدون برق  چه باید بکنم  گفت  نمیدانم  گفتم حداقل  کابل سیار بیاور  گفت باشد ، بعد از  یک ساعت  کابل اورد از  طبقه پایین  برق  کشیدیم   به  صاحب  خانه  گفتم  زنگ  را  درست  کن  گفت  فردا  .فردای ان روز  زنگ  سیار  خریده  بود   زنگ را  کنار  پنجره  گذاشتم   و  از  منزل  خارج  نشدم  ، کارگران  هم  ساعت  ۱۲  ظهر  شروع  به کار  میکردند  و ساعت  ۲   برای ناهار  میرفتند  و  ساعت ۴ برگشته  و  ساعت  ۶  کار  را  تعطیل  میکردند   وقتی  به دوستم  و  دوستان  ترک  گفتم  کارگران  خیلی اهسته  کار  میکنند  گفتند  صاحب  خانه  تو را  اذیت  مبکند  تا تو   اپارتمان را ترک  کنی دوستم  گفت  هدالت  به پلیس زنگ  بزن گفتم  نه گفت پشیمان میشوی  .مادر زن  زن  صاحب خانه     هر  روز  سری  به اپارتمان  زده  با من  صحبت  نمی کرد  و به کارگران میگفت  به  این ادم بگویید  اینجا  را ترک  کند  من هم سعی  میکردم   خودم  را کنترل  کنم  تا  اینکه  به یکی  از  کارگران  گفتم  به ابن زن  بگو    صبر  من هم حدی دارد  اگر  صبرم تمام  شد  زن و مرد  نخواهم  کرد  گفت عدالت  موقعیت  تو  خوب نیست  یک  گوشت  را در و دیگری را دروازه کن  تا مشکلت  حل شود  .شب  صاحب  خانه به من زنگ  زد و گفت عدالت  تا پایان این ماه میبایست  اپارتمان را ترک  کنی  گفتم  یعنی  چه  ؟  تو هر لحظه  تصمیمت را عوض میکنی  تو که مشکل مرا میدانی   گفت  میدانی من ترک هستم و مشکل  تو به من ربطی ندارد  گفتم فردا با هم صحبت میکنیم  .هر روز  دوستان ترکم می امدند  و با هم  صحبت میکردیم  انها سعی میکردند به من ارامش بدهند  وقتی  به دوستان  گفتم  صاحب خانه چنین  صحبتی کرده  گفتند  دوست عزیز  تو دوست ما نیستی  تو برادر ما هستی  اگر  مشکلت با اپارتمان  حل میشود بیا با مادرمان زندگی کن   او هم مادر تو هست  گفتم  بخدا اگر مشکل کارت نداشتم  یک لحظه اینجا نمی ماندم  ۱۰۰  یورو اضافه میدادم اما خیالم راحت بود   هر دو گفتند  ما ترک هستیم و  میدانیم  ترک ها چگونه مردمی هستند  اگر  فهمیدند زورشان به کسی میرسد  سعی میکنند او را له کنند  حال انها مشکل تو را میدانند اما انصاف  ندارند  گفتم  انها  زورشان  به من نمیرسد    به هر  حال  روزی هم نوبت  به من میرسد  ان روز  خواهی دید  چه بلایی  سرشان خواهم اورد  نا بدانند ترک بودن  یعنی  چه  و  گفتند  او  با زبان بی زبانی  به تو گفته اند تو  تنها هستی  و ما  ترک ها با هم هستیم  اگر  با زبان خوش نروی  ترک ها وسایل تو را بیرون  خواهند  ریخت  اما  برادر من  تو نگران نباش  ما تو را تنها تخواهیم گذاشت  گفتم  اگر جرات  دارند  به اپارتمان من نزدیک شوند  انقدر  خواهند دید،  مسعود برادر کوچتر  به   رمضان برادر بزرگتر  گفت اگر ممکن است با انها  صحبت کن   رمضان  گفت   اگر لازم  باشد عدالت را به منزل خودم میبرم  اما هرگز با انها صحبت نمیکنم  . رمضان کمی سر به سر  من گذاشت و گفت  وای  دوست بپیچاره من  و گفت نگران نباش   درست  میشود   و گفت موقعیت  تو خوب نیست  سعی کن با کسی درگیر نشوی  ارزش  ندارد  ۰  بعد از به پایان رسیدن  حکایت من و صاحب خانه مفصلا در مورد خصوصیات ترک های ترکیه خواهم نوشت

 دامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 2:16  توسط عدالت   | 

عصر  روز جمعه وقتی  از جلوی اپارتمانم رد میشدم دیدم   کامیون  سفید رنگی ایستاده  و صاحب خانه مشغول  بار کردن  مصالح  ساختمانی  است .کامیونم را در گوشه ای پارک کرده  و وارد اپارتمان شدم  قبل از اینکه از پله ها بالا  بروم  صاحب خانه گفت  نگران نباش وسایل شما را در گوشه ای جمع کردیم  وقتی وارد اپارتمان شدم  و چشمم به وسایل منزل  افتاد  شوکه شدم    نمی دانستم   به حال خودم  گریه کنم یا اینکه بخندم .صاحب خانه وقتی حالت  مرا دید  با نگرانی به من نزدیک  شد و گفت اصلا  ناراحت نباش  فردا صبح  با چند نفر  وسایل  تو را تمیز  و مرتب خواهم  کرد  ،از فرط عصبانیت  داد زدم  ساکت باش  بگذار  فکر کنم و به او گفتم  فقط دعا کن  فردا پلیس برای بازدید  نیاید  و ادامه دادم اگر پلیس فردا بیاید و اینجا را  تایید  نکند  که نخواهد کرد  بلایی  به روزت خواهم اورد  که مرغان اسمان به حالت گریه کنند .صاحب خانه مرا دلداری داد و گفت  فردا قبل از امدن پلیس همه چیز را مرتب  خواهد  کرد  .ان شب چون  جایی  نداشتم    ساعت  ۱۰  شب  به ولی  زنگ  زدم  و نزد او رفتم  تا ساعت ۱۲  شب  تخته  نرد بازی کردیم  اما تمام فکر من  شده بود اپارتمان   ان شب   خواب از  من  فراری شده بود   .فردای ان روز  ساعت  ۶  صبح  از منزل  ولی خارج  شدم  قرار بر این  بود ساعت  ۶  صبح صاحب خانه  و  همسرش و ۲ نفر دیگر  برای تمیز  کردن  بیایند  ، ساعت  ۷  شد  اما خبری از انان نبود  تا اینکه  ساعت  ۷.۳۰  به  دوستم زنگ  زدم  و گفتم با پلیس تماس  بگیر  و  سوال کن ایا امروز  خواهد  امد ؟دوستم گفت  پلیس توصیه پذیر نیست  پلیس طبق قانون کارش را انجام میدهد  ،به  دوستم گفتم  از  حربه  زنانه  استفاده کن   چون شما زن ها  زبان همدیگر را بهتر میدانید .دوستم  با پلیس تماس گرفت  و  پلیس گفت امروز  قبل از شما ۲ نفر دیگر  تماس گرفته اند  ،دوستم گفت  در اپارتمان عدالت  تعمیرات  هست  پلیس گفت اگر  من رفتم انجا و دیدم کنار تخت  عدالت  یک  کیسه  گچ و یک کیسه سیمان میباشد  قبول  نخواهم کرد  و  صاحب خانه و مستاجر را به دادگاه خواهم  فرستاد  دوستم به من گفت  عدالت خدا با داد  تو برسد و گفت  سریع  طبقه بالا را تمبز کن  و  رختخواب  را در طبقه بالا پهن  کن  و اگر پلیس سوال کرد  شب کجا مبخوابی  طبقه بالا را نشان بده و وقتی پلیس رختخواب را دید  قبول خواهد کرد  ،تلفن را قطع کردم و سریع با صاحب خانه تماس گرفتم  و تا جریان را گفتم  خود و خانمش  با چشم های خواب الود دوان دوان امدند   و خانم  صاحب  خانه از من سوال کرد موضوع پلیس چیست    به دوستم زنگ  زدم و گفتم پلیس هرچه به شما گفته  به صاحب خانه  توضیح  بده    و تلفن را به زن صاحب خانه دادم و شروع به صحبت کردن کردند  ناگهان  زن صاخب خانه شروع به داد و فریاد کرد و به دوست من گفت  ما  مسلمان هستیم  و مسئله را با عدالت حل خواهیم کرد  تو حق نداری دخالت کنی تلفن را از دست صاحب خانه گرفتم و به دوستم گفتم و به دوستم گفتم  بعد با  تو  تماس میگیرم .تلفن  من مجدادا  زنگ  زد  وقتی جواب دادم  صدای  مادر زن  صاحب خانه را شنیدم  که بر سر من داد میزد  زود انجا را ترک  کن و به داماد و دختر من اذیت نکن و هم چنان داد میزد  که من تلفن را قطع کردم به  صاحب خانه گفتم به مادرزنت  بگو دخالت نکند و زود  اینجا را تمیز کن  گفت چشم  .سریع  به یک زن بلغارستانی زنگ  زدند  و  ۴ نفری  شروع به تمیز کردن اپارتمان  کردیم 

ادامه دارد     

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 16:6  توسط عدالت   | 

قسمت 48

این روز ها حال و هوای ایران بد جوری فکر مرا به خود مشغول کرده . خرید کادو  ، کارهای اداری و کارهای عقب افتاده فرصت نمیدهد تا خاطرات را ادامه دهم 

ادامه داستان

ابتدا  زن صاحب خانه جدید  به من گفت من حکم تخلیه شما را گرفتم  و شما ظرف ۳ ماه باید اینجا را ترک کنید  گفتم  اگر کار  را با قانون بخواهید  دنبال کنتید بفرمایید  گفت یعنی چی؟  گفتم اگر قرار باشد  با قانون  جلو  برویم  من  ۶ ماه  میتوانم  اینجا باشم  و  مطمئن باش  ۶ ماه کرایه نخواهم داد  اما چون  چشمم  به   مال مردم نیست  بهتر است دوستانه  بین خود صحبت کنیم و کاری با قانون نداشته باشیم  وقتی این را گفتم  فهمید  من مانند بلغارستانی ها  نیستم تا هرچه دوست دارند بگویند و من بگویم چشم  گفتند  با هم صحبت کنبم   گفتم باشد .با صاحب خانه جدید صحبت کردیم و مقرر شد ابتدا طبقه بالا را تعمیر کنند وقتی تعمیر تمام شد من به طبقه بالا بروم  وقتی تعمیر  طبقه پایین تمام شد من به طبقه پایین بیایم  و  وقتی هردو از مسافرت برگشتیم  اگر بر سر کرایه به توافق رسیدیم   با قرارداد جدید  من  در همین اپارتمان بمانم  در غیر این صورت من باید نقل مکان کنم  .نا گفته نماند از ۴ سال قبل که من مستاجر این اپارتمان بودم  همیشه با زن صاحب خانه شوخی میکردیم  و او به من میگفت  تو بلای جان من هستی و من هم به او میگفتم  از دست تو خسته شدم و همیشه صاحب خانه به من میگفت به حرف خانواده من گوش نده درست  ۵ ماه قبل صاحب خانه  جدید به من گفته بود اگر اینجا را ترک نکنی من گاز اب  و برق را قطع خواهم کرد  وقتی با صاخب خانه قدیم  صحبت کردم گفت شما نگران نباش و چون رسید کرایه ها را نگرفته بودم  به بهانه ای  رسید  ۴ سال را گرفتم  کرایه ۲ ماه اینده را هم پرداخت کردم  به همین خاطر مشکل ما زیاد شد .صاحب خانه   جدید  طبقه بالا  را شروع کرد  به همین خاطر برق ما قطع شد و زنگ طبفه من از کار افتاد . با یک کابل سیار  از  طبقه همکف به ساختمان  من برق  دادند  یک هفته در منزل  به انتظار  پلیس نشستم  در طول مدتی که زنگ منزل  از کار افتاده بود پلیس  ۲ بار امده بود  من من متوجه نشده بودم  وقتی پلیس به من گفت ۲ بار امده  سریعا زنگ را وصل کردم   و با پلیس تماس گرفتم  و گفتم زنگ  را وصل کردم  گفت منتظر باش از ترس اینکه این بار پلیس را از دست ندهم  از منزل خارج نمیشدم  و هر بار  برای خرید  میبایست بیرون میرفتم ابتدا با پلیس تماس میگرفتم و میگفتم  یک ساعت در منزل نیستم    تا اینکه  بعد از ۱۰  روز به اداره پلیس مراجعه  کردم  گفتند پلیس مربوطه یک هفته به مرخصی رفته است  نفس راحتی کشیدم  و همان روز  به  شهر  دیگری  نزد یکی از دوستان رفتم   .قبل از رفتن  صاحب  خانه امد  و گفت اگر اجاره دهی  من سقف  اشپزخانه شما را عوض کنم  گفتم  شما یک هفته فرصت دارید  گفت  در این صورت  اجازه دهید سقف اطاق را هم عوض کنیم  گفتم  یک  هفته  وقت زیادی نیست  شما فقط اشپزخانه را تعمیر کنید  گفت نگران نباش ما ۴ نفر هستیم  ظرف ۳ روز این  طبقه را تعمیر خواهیم کرد  گفتم وسایل من چی میشود ؟ گفت  وسایل شما را به کناری میکشیم و روی ان را میپوشانیم  گفتم  اگر  ظرف یک هفته  اینجا را تمام نکنید  و پلیس تایید  نکند  و من به مشکل مواجه شوم پدر شما را درخواهم اورد  گفت اصلا نگران نباش  گفتم  خیلی خوب  و همان روز  رفتم  . روز ۵ شنبه  همان هفته یعنی ۴  روز بعد  صاحب خانه با من تماس گرفت وسایل شما را  دور بریزم  ؟ گفتم  تو مگر دیوانه هستی و  دست به وسایل من  بزنی  خواهی دید چه بلایی سرت خواهم اورد  و تلفن را قطع کردم  فورا به دوستم  رمضان که ترک  ترکیه هست  و روزی که  با صاحب خانه جدید  صحبت کرده بودیم نقش میانجی را بازی کرده بود  تماس گرفتم و گفتم  لطف کن سری به اپارتمان من بزن  او امده بود  و به من زنگ  زد  و گفت  عدالت مهم نیست وسایل تو کمی گرد و خاک گرفته  و همه را در گوشه ای جمع کرده اند  و نگران نباش  و به صاحب خانه گفته بود قبل از اینکه عدالت بیایید وسایلش زا تمیز کنید  چون او ادم خطرناکی است .فردای ان روز  من به بروکسل برگشتم 

ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 1:51  توسط عدالت   |